قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / دو غزل از رضا حیدری نیا

دو غزل از رضا حیدری نیا

شعر نخست:

 آن زمان کز زلف مستت پیچ و خم می ساختند

از فصول قلب ما پاییز غم می ساختند

خوار می کردند ما را در تکاپوی وصال

گیسوانت را ولیکن محترم می ساختند

شرح حال شعر ما افسوس پرواز است و بس

از پر پرواز ما گویی قلم می ساختند

از زیارتگاه های چشم خود غافل مباش

چشم بر هر سو می افکندی حرم می ساختند

نیستم گر پیش چشمانت ز من خرده مگیر

از وجودم در نبود تو عدم می ساختند

این حقیقت بود که در کارگاه عشق تو

آب می کردند و از دل جام جم می ساختند

زاهد از آیات قرآنی مگو در پیش عشق

از الف با لام و میم اینجا الم می ساختند

آن زمان که ناله سر میدادی از فرط نیاز

روی سیل اشک ما از ما بلم می ساختند

اهلی سجاده ات کردند روزی که ز عشق

دشت حیرت را برای اهل رم می ساختند

جور می کردند بر احوال ما آنروز که

بر دعایت استجابت را کرم می ساختند

تو کجا بودی در آن لحظه که از هیچی ما

پیش یکتایی او از ما رقم می ساختند

از درون بی نیازی ها رضا می یافتیم

آن زمان کز دست حاجاتت علم می ساختند

سر بلندی های ما از بی نیازی های ماست

آن زمان کز تو به حاجت پشت خم می ساختند


شعر دوم:

بلبل نشود آنکه چمن را نشناسد

شاعر نشود هرکه سخن را نشناسد

ما کشته ی آیین وفاداری خویشیم

آن کشته که کافور و کفن را نشناسد

بی زلف پریشان تو ای دلبر شیرین

یک روح قرار است که تن را نشناسد

از خاطر این پنجه نشد گم سر زلفت

این شانه نبایست شکن را نشناسد

منزلگه کام دل عاشق نشود گم

من کور ندیدم که دهن را نشناسد

گفتم ،بگذارم برود یار از آغوش

غربت نرود قدر وطن را نشناسد

او رفت و پریشان شدم از داغ فراقش

هیهات از آن مرد که زن را نشناسد

بیدل شدم از بس که دلم رفت و نیامد

بی عاطفه ای نیست که من را نشناسد

ای وای بر آن شمع که تا قطره ی آخر

بر خود بچکد شعله فکن را نشناسد

ای وای بر آن عاشق درمانده که یارش

نوروز شود عهد کهن را نشناسد


واژگان کلیدی: اشعار رضا حیدری نیا،نمونه شعر رضا حیدری نیا،شاعر رضا حیدری نیا،شعرهای رضا حیدری نیا،شعری از رضا حیدری نیا،یک شعر از رضا حیدری نیا،شعر سنتی رضا حیدری نیا،غزل رضا حیدری نیا،غزلیات رضا حیدری نیا،غزل های رضا حیدری نیا،غزلی از رضا حیدری نیا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code