
شعر نخست:
روزی تو پیدا میشوی، وقتی که شاعر میشوم
من در خیابانهای گیج، روزی مسافر میشوم
حس میکنم در چشم تو، هر شب دلم گم میشود
اما دوباره عاشقی را بنده منکر میشوم
تنپوش شببوها کجاست؟ تا من شبِ شعرت شوم
من با لباس شعر تو، در شهر ظاهر میشوم
در کوچههای چشم تو، من عشق را گم میکنم
دنبال عشقم میروم، مرغ مهاجر میشوم
حوّای مصرعهای من، دارد هوای آدمت
با گندم موهای تو، من باز کافر میشوم
در طرح لبهای تو من، یک شعر خاموشم ولی
من عاشق چشمان تو، در بیت آخر میشوم
این خط و این هم یک نشان، وقتی تو پیدا میشوی
من بهترین گویندۀ شعر معاصر میشوم
شعر دوم:
نگاهِ ساکتِ باران مرا درگیر خواهد کرد
کسی یک قطره احساس مرا تکثیر خواهد کرد؟
همیشه آرزوهایم خطوط نازکی بودند
که روی بی کسی هایم خدا تحریر خواهد کرد
همیشه مینویسم او برایم مثل “مجنون” بود
کنارم یک غزل “لیلی” که او تفسیر خواهد کرد
و من میترسم ازروزی،که او هم گم کند من را
و بدتر از همه این غم دلم را پیرخواهد کرد
قراری با من و او بود،سر پیچ غزلهایم
سکوت ساعتم حتی نگفت اودیر خواهد کرد
کشیدم آهی و گفتم فراموشش شدم انگار
نگفته با خودش,شاید مرا دلگیر خواهد کرد؟
نگاهی پشت سر کردم پر از دلواپسی بودم
که شاید رد پایش را زمین تصویر خواهد کرد
اسیر خستگی بودم که آغوش تو رادیدم
نگاهت میکنم شاید مرا دلسیر خواهد کرد
زمستانم کنی حتی نمیگویم که دلسردم
نگفتی غم که می تابد،مرا تبخیر خواهد کرد؟
تو شورش میکنی در من، شبیه لشکری عاشق
که با یک کودتا،امشب مرا تسخیر خواهد کرد
شعر سوم:
من، حبه ی قند توام، بردار چایت را
حــــــل کن در آن قانونِ تــــــلخ انزوایت را
کی می رسد آلوچه های چــــــشم برّاقت؟
در چشم خیسم می تکانی شاخه هایت را؟
اســطوره ی آرامشم بودی ولی حالا
لـه کرده ای حسّ مرا بردار پایت را!
تو عاشقی یا من؟ نمی دانم! بیا امشب
با فرمولی ساده بیان کن ادعایت را
یک لحظه عاشق باش و من هم عشــق تو باشم
یک ثانیه با من عوض کن خب تو جایت را!
سر می بُری نســـل تمـــــــام خاطراتم را
مختومه کن پرونده ی جرم و جنایــــت را
صف می کشی با شاه و سربازت دراین شطرنج
رو کن برایم نقشـــــه های کودتایت را
من وصله ی ناجور هر پیراهنی هستم
دیگر تو مجبوری بنوشی تلخ!چایت را
جغرافیای ســــــــــرد چشمانم مه آلوده ست
حتی برای گـریه کردن شانه هایت را
شعر چهارم:
ساعت به وقت نیمه شب در برف و بورانی
بادی وزید و سرفه های خسته اش را برد
زن گوشه ای از آن خیابان های پایین شهر
از بس زمین خورد آرزوهایش ترک برداشت
جیبش پراز باران و برف وخستگی ها بود
با بسته ای کپسول سرماخورده یِ فاسد
یخ بسته بود او آرزوهایش و می لرزید
بر جثه ی باریـکِی او باران لگد می زد
تنها گناهش عاشقِ مردی شدن بود و
مردی که توی دود سیگارخودش گم شد
زن با سه تار بی کسی هایش نُتی را زد
واژگان کلیدی: اشعار فائزه محمودی،نمونه شعر فائزه محمودی،شاعر فائزه محمودی،شعرهای فائزه محمودی،شعری از فائزه محمودی،یک شعر از فائزه محمودی،شعری از فائزه محمودی،غزل فائزه محمودی،غزلیات فائزه محمودی،غزل های فائزه محمودی،اشعار سنتی فائزه محمودی،شعر عاشقانه فائزه محمودی.





