اشعار اسیری لاهیجی - ادبستان شعر پارسی ❤️

اشعار اسیری لاهیجی

اشعار اسیری لاهیجی

اشعار اسیری لاهیجی


شعر نخست:

دل بسته به زلف یار بادا

جانم به غمش فگار بادا

هر دل که مقیم کوی او نیست

آواره ی هر دیار بادا

بر جان و دلم ز عشق جانان

درد و غم بی شمار بادا

عاشق که فنا نگشت از خود

ز اندوه فراق زار بادا

دل را که هوای وصل یار است

از حور و بهشت عار بادا

هر سر که نگشت خاک پایت

بر باد فنا غبار بادا

هر کس که جمال روی او دید

سر ها به رهش نثار بادا

دل را که به عشق یار کار است

بیکار ز کار و بار بادا

جانم ز شراب لعل جانبخش

چون چشم تو پر خمار بادا

هر کس که میان به عشق دربست

از غیر تواش کنار بادا

منزلگه جان تو اسیری

دایم خم زلف یار بادا


شعر دوم:

ای عشق تو آتش زده در خرمن جان ها

وز سوز غمت سوخته دل ها و روان ها

خون شد دل عشاق ز دست الم عشق

شرح غم عشق تو برون است ز بیان ها

از شوق جمال تو دل چرخ پر آتش

بی صبر و قرار از غم تو دور و زمان ها

محرم بحریم تو نه نام و نه نشان است

بی نام و نشان در حرمت نام و نشان ها

سرگشته و حیران به بیابان تحیر

در ذات و صفات تو یقین ها و گمان ها

از بحر هویت که دو عالم به کنار است

خلقان همگی بی خبر از قعر و میان ها

از پرتو حسنت شده تابان همه عالم

وز روی تو روشن همه کون و مکان ها

کی حسن رخت شرح دهد نطق،کماهی

در وصف جمال تو لال است زبان ها

عارف نبود هر که نبیند چو اسیری

آیینه ی روی تو عیان ها و نهان ها


 شعر سوم:

تا نقاب از مه رخسار تو برداشت صبا

یافت از پرتو حسن تو جهان نور و صفا

از تجلی جمال تو دل و جان جهان

مست و لایعقل وشیدا است زهی حسن لقا

جز جمالی که بهر لحظه نماید رخ دوست

نیست درد دل ما را به جهان هیچ دوا

بیخود از باده ی عشق اند،چه هشیار و چه مست

همه مست می وصل اند،چه شاه و چه گدا

وارهید این دل دیوانه ز اندوه فراق

تا که در بزم وصال تو ز خود گشت فنا

محرم سرّ نهان آمد و عارف به یقین

هر که حسن رخ تو دید عیان از همه جا

دید خورشید جمالت ز همه ذره عیان

هر که وارست اسیری ز حجاب من و ما


 شعر چهارم:

به هوای روی جانان،دل و جان ماست شیدا

ز خیال زلف مشکین به سرم هزار سودا

ز شراب عشق مستم،ز خمار عقل رستم

چه کنم صلاح تقوا چو شدم به عشق رسوا

چو ز لوح دل بشستی همه ی نقوش اغیار

ز پس حجاب عزت رخ یار شد هویدا

ز شراب وصل جانان همه کائنات مستند

تو ز بیخودی نداری خبری ز مستی ما

چو نداشت ذوق عرفان دل بی خبر چه داند

که جمال روی جانان به چه رو نمود هر جا

نه که یار گشت پنهان تو به چشم ما نظر کن

که به نقش هر دو عالم همه روی اوست پیدا

نظری به چشم جان کن به جمال او اسیری

که چگونه گشت پنهان به نقاب جمله اشیا


شعر پنجم:

ای رخ چون گلشن تو روضه ی رضوان ما

چین زلف بی قرار آرامگاه جان ما

در کمان ابروان آن چشم کافر کیش تو

می نهد هر دم خدنگ غمزه در قربان ما

عشق چون معشوق آرد در لباس عاشقی

من تو را باشم همیشه تا تو باشی آن ما

تا گدای کوی تو گشتم،سلاطین جهان

سر نمی پیچند یکدم از خط فرمان ما

چون حریف خاص تو در بزم می خواری منم

گشته اند ارواح قدسی زین شرف دربان ما

زاهد از عرفان ما کی بهره یابد عارفا

چون به ظرفش می نگنجد بجر بی پایان ما

هادی راه هدایت هست لطف نوربخش

ای اسیری در دو عالم این بود برهان ما


 شعر ششم:

ای به دیدار تو روشن دیده ی گریان ما

محنت عشقت دوای درد بی درمان ما

خانه ی دل پاک کردم از غبار غیر یار

تا مگر نقش رخش گردد دمی مهمان ما

خاک گشتم در هوای لعل چون آب حیات

کم نشد از دل زمانی آتش سوزان ما

خون دل خواهد که ریزد غمزه ی تو لیک شد

آب حیوان لب لعلت بلای جان ما

من از این مستی کجا هشیار گردم تا ابد

در ازل چون بامی لعل تو شد پیمان ما

می کند ایمان جانم را نهان در هر نفس

در نقاب کفر زلف عنبرین جانان ما

یار چون حیران خویشم دید گفت از عین ناز

ای اسیری تا به کی باشی چنین حیران ما؟


اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی

اشعار اسیری لاهیجی


واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از شمس الدین محمد بن یحیی بن علی لاهیجی نوربخشی گیلانی گزیده گلچین گزینه از دیوان عارف قرن نهم هجری متخلص به اسیری اثری از آثار.

1 دیدگاه دربارهٔ «اشعار اسیری لاهیجی;

  1. سلام بر شما. بابت انتشار اشعار اسیری لاهیجی سپاسگزاری می کنم . به محضرتون عارضم که (کما هی) که در شعر آمده به معنای (آنگونه که شایسته است) می باشد نه به معنای (زیرا که) . موفق باشید . سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی. هشتم شهریور ۱۴۰۱ شمسی

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

😊
🌸🌹🌺🌻🌷🌼💐🥀😒😡😠😤😊😂❤️👍🔥🎉😍🤔😢🙏😎🥳😅🤗😴🤩😭😱💔✨💯👏🙌💪🌟💖💙💚🧡💜🤍🖤