غزلی از داوری شیرازی

کی توانم صفت روی نکوی تو کنم؟

مگر آیینه شوم روی به روی تو کنم

خواستم تا بگشایم گرهی زین دل تنگ

هم مگر شانه شوم دست به موی تو کنم

هر که را یار شدم دشمن خونخوارم گشت

بختم این است،چرا شکوه ز خوی تو کنم؟

بس که از یاد تو گشتم پُر و خالی از خویش

گر به خود چشم کنم،چشم به روی تو کنم

چون نسیم سحری رقص کنانم شب و روز

به هوایی که گذر بر سر کوی تو کنم

ای دل چاک ! زمن چاره گری هیچ مخواه

کانچنان پاره نگشتی که رفوی تو کنم

داوری این همه انگار که از می  داری

عاقبت گیرم  و جامی به گلوی تو کنم


واژگان کلیدی: میرزا محمد داوری شیرازی،اشعار داوری شیرازی،نمونه شعر داوری شیرازی،شاعر داوری شیرازی،شعرهای داوری شیرازی،شعری از داوری شیرازی،یک شعر از داوری شیرازی،غزل داوری شیرازی،غزلیات داوری شیرازی،غزل های داوری شیرازی،غزلی از داوری شیرازی،اثری از آثار داوری شیرازی،شعری از دیوان داوری شرازی،شاعر و خوشنویس اهل شیراز در قرن سیزدهم.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

*

0