داستان کوتاه فکر پدر

 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی ؟
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم .
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است .
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است !

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم !
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند !
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است .
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است !

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید


واژگان کلیدی: داستانی کوتاه درباره ی زرنگ بودن،داستانی با موضوع زرنگ و باهوش بودن،داستانی درباره ی زرنگی،قصه ای درباره ی فکر بکر،داستانی درباره ی خواستن توانستن است،داستانی درباره ی اراده کردن و مصمم بودن.

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها