قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / داستان کوتاه / داستان کوتاه پندآموز / داستان کوتاه سیاست فرمانده جنگ

داستان کوتاه سیاست فرمانده جنگ

 

در خلال يک نبرد بزرگ ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت . فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان كامل داشت ، ولي سربازان دو دل بودند.
فرمانده سربازان را جمع كرد،سكه اي از جيب خود بيرون آورد،رو به آنها كرد و گفت : سكه را بالا مي اندازم ، اگر رو بيايد پيروز مي شويم و اگر پشت بيايد شكست مي خوريم.
بعد سكه را به بالا پرتاب كرد . سربازان همه با دقت به سكه نگاه كردند تا به زمين رسيد .
سكه به سمت رو افتاده بود.
سربازان نيرویی فوق العاده اي گرفتند و با قدرت به دشمن حمله كردند و پيروز شدند.
پس از پايان نبرد،معاون فرمانده نزد او آمد و گفت : قربان ، شما واقعا مي خواستيد سرنوشت جنگ را به يک سكه واگذار كنيد ؟!
فرمانده با خونسردي گفت : بله و سكه را به او نشان داد.
هر دو طرف سكه رو بود!!!


واژگان کلیدی: داستانی درباره ی امیدوار بودن،داستانک با موضوع ناامید نشدن و امید به پیروزی و رسیدن به هدف،قصه ای درباره ی دست کم نگرفتن خود و اطرافیان،داستانی کوتاه با موضوع داشتن اراده و انگیزه و هدف.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code


Warning: Unknown: write failed: Disk quota exceeded (122) in Unknown on line 0

Warning: Unknown: Failed to write session data (files). Please verify that the current setting of session.save_path is correct (/var/cpanel/php/sessions/ea-php72) in Unknown on line 0