شعری از خوان راموس خیمنس

شعری از خوان راموس خیمنس
به این پست امتیاز بدهید

 

در آغاز، در جامه ‌ی معصومیت
پاک و ناب آمد
و کودکانه دوستش داشتم
سپس رفت
در لباسی نامعلوم
و از او بیزار شدم، بی‌آن‌که بدانم .
ملکه ‌ای شد
به درخشش گنج‌هایش
خشمی تلخ و بس بی‌معنا!
اما لباس از تن می ‌کند و می ‌رفت
و من به او لبخند می‌ زدم
آمد با ردای معصومیت کهنه‌ اش و ماند
باز به او ایمان آوردم
و ردا را از تن درآورد
و سراسر عریان پدیدار شد
آه ! شور حیات من
شعر عریان
تا ابد از آن من !

“برگردان:ونداد جلیلی”


واژگان کلیدی:خوان رامون خیمنز،خوان رامون خیمه نز،خوان رامون خیمه نس،خوان رامون خیمنث،خوان رامون خیمینیث،اشعار خوان رامون خیمنس،نمونه شعر خوان رامون خیمنس،شاعر خوان رامون خیمنس،شعرهای خوان رامون خیمنس،شعری از خوان رامون خیمنس،یک شعر از خوان رامون خیمنس،شعرهای ترجمه شده به فارسی خوان رامون خیمنس،سروده های برگردان به پارسی خوان رامون خیمنس،خوان رامون خيمنس،شاعر اسپانیایی،شاعر کشور اسپانیا،شعر شاعر اسپانیایی.

Juan Ramón Jiménez Mantecón،Juan Ramon Jimenez،poems،quotes

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

دیدگاهی بنویسید

*

0