خواجوی کرمانی – غزل شماره 622
مگر که صبح من امشب اسیر گشت به شام
وگرنه رخ بنمودی ز چرخ آینه فام
مگر ستاره ی بام از شرف به زیر افتاد
وگرنه پرده برافکندی از دریچه ی بام
خروس پرده سرا امشب از چه دم دربست
اگر چنانک فرو شد دم سپیده به کام
چو کام من تویی ای آفتاب گرم برآی
ز چرخ اگر چه یقینم که برنیاید کام
گهی پری رخم از خواب صبح برخیزد
که تیغ غمزه ی خونریز برکشد ز نیام
چرا ز قید توام روی رستگاری نیست
کسی اسیر نباشد به دام کس مادام
چو دور عیش و نشاط است باده در دور آر
که روشن است که با دست گردش ایام
دمی جدا مشو از جام می که در این دور
کدام یار که همدم بود برون از جام
برو غلام صنوبر قدان شو ای خواجو
که همچو سرو به آزادگی برآری نام