
خواجوی کرمانی – غزل شماره 162
دردا که یار در غم و دردم بماند و رفت
ما را چو دود بر سر آتش نشاند و رفت
مخمور باده ی طرب انگیز شوق را
جامی نداد و زهر جدایی چشاند و رفت
گفتم مگر به حیله به قیدش درآورم
از من رمید و توسن بختم رماند و رفت
چون صید او شدم من مجروح خسته را
در بحر خون فکند و جنیبت براند و رفت
جانم چو رو به خیمه ی روحانیان نهاد
تن را در این حظیره ی سفلی بماند و رفت
خون جگر چو در دل من جای تنگ یافت
گلگون ز راه دیده ز صحرا براند و رفت
گل در حجاب بود که مرغ سحرگهی
آمد به باغ و آن همه فریاد خواند و رفت
چون بنده را سعادت قربت نداد دست
بوسید آستانه و خدمت رساند و رفت
بر خاک آستان تو خواجو ز درد عشق
دامن برین سراچه ی خاکی فشاند و رفت



