شعری از حمیدرضا اکبری شروه

 

زنگوله ی  گردنم

می کشدم این سگ

گله از من فرار می کند

این پشکل بوی آدمی زاد می دهد

راهم به شهر کج است

چقدر فرشته های خیابانی می بینم

حیف به قدم نمی رسند

یا من اندازه ام نیست؟

آدم که نیستم ، نمی بینند حتی !

مردم لال می گردند

آسفالت خیابان را علف که می بینم

گاز می زنم

جوانی از کنارم

انگاری حسش کرده باشم

گفت یا نشنیده گرفتم

دنبه خوبی دارد این زبان بسته  !

آدم ها هم مثل میش های نر

دنبال دنبه های مفت می گردند

چقدر بچرخم

کسی دست مرا هم بگیرد

من مال او

بیایید مجانی

می توانید ژن های خود را اصلاح کنید

نیمی  گوسفند وباقی  آدمی زاد!

و بعد کارتن خوابی را تجربه کنم .


واژگان کلیدی : اشعار حمیدرضا اکبری شروه،نمونه شعر حمیدرضا اکبری شروه،شاعر حمیدرضا اکبری شروه،شعرهای حمیدرضا اکبری شروه،شعری از حمیدرضا اکبری شروه،یک شعر از حمیدرضا اکبری شروه،حمید رضا اکبری شروه،حميدرضا اکبري شروه.

.....
اگر مطلب را می پسندید لطفا آنرا به اشتراک بگذارید.

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

*

0