
حزین لاهیجی- غزل شماره 38
به هند، گشته زمین گیر، ناتوانیِ ما
رسیده است به شب، روزِ زندگانیِ ما
به ما قفسْ وطنان، نوبهار می خندد
خزان رسید و نشد فصل گل فشانی ما
کنار و جیب دو عالم به دستِ چاک افتد
اگر ز پرده برآید غمِ نهانی ما
خزانِ چهرهٔ ما رشکِ لاله زار شود
اگر بهار کند، اشکِ ارغوانی ما
کجاست طایر قدس آشیانه ای که زند
ز شاخِ سدره صفیری به همزبانی ما؟
سفر به سایۀ آن سروِ پایدار کنیم
اگر کمی نکند، عمرِ جاودانی ما
هزار نشترِ الماس در جگر داریم
سزد که عشق بنازد به سخت جانی ما
غم اسیری خود می خوریم، کازاد است
ز طوق فاختگان، سرو بوستانی ما
نشاطِ باغ به ما تلخ شیونان نرسد
رمیده طایرِ عیش از هم آشیانی ما
اگر چه رخصت گفتن نداشتیم حزین
هزار نکته فرو خواند، بی زبانی ما



