قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار جواد ضمیری

اشعار جواد ضمیری

به این پست امتیاز بدهید

شعر نخست :

 

بانو! عروسی من و او جز عزا نبود

حتی عروس با غم من آشنا نبود

او با تمام عشوه گری ها برای من

يک تار گيسوان بلند شما نبود

آن شب به گريه نام تو را داد می زدم

اما برای پاسخ من يک خدا نبود

هر چند شاعری كه چنين بی صدا شده است

نسبت به چشم های تو بی اعتنا نبود

هرچند مرد خسته ی اين سال های دور

راضی به سر گرفتن اين ماجرا نبود

طوفان سر نوشت مرا از تو دور كرد

باور نمی كنی گل من ! دست ما  نبود؟

شايد خدا نخواست و شايسته ی تو آه

زيبای پر تغزل من  ايـن گدا نبود

اين بود سرگذشت من و آن شب سياه

اين حرف ها به جان خودت ادعا نبود

حالا بيا و در دم مرگم قبول كن

مرد جنوبی غزلت بی وفا نبود

 


شعر دوم :

 

از ریشه می كَنَند درخت بلند را

آن نخل بی شكوفه ی گیسو کمند را

مادر! صدا ،صدای عروسی است،گوش کن !

دارند می بَرند همان قد بلند را

مادر! ببين زنان چه جسورانه بسته اند

برجای جای بوسه ی من دستبند را

مادر ! مرا ببخش که هنگام رفتن است

وقت است تا رها كنم این قید و بند را

اینک وصیتی است مرا : روز مرگ من

آنان که تا کنار جسد می رسند را

تاکید کن بگو که بخوانند جای ” حمد ”

این شعرهای ساده ی مردم پسند را

 


شعر سوم:

 

تردید در من و غزلم جان گرفته بود

دیشب که دفترم تب توفان گرفته بود

انگار در اتاق  بدون حضور تو

هر شعر،شکل میله ی زندان گرفته بود

گفتم کمی قدم بزنم جان خسته را

غافـل از اینکه قلب خیابان گرفته بود

آری ! هوای شهر شبیه همین غزل

دیشب برای غربت انسان گرفته بود

یک سایه ی غریبه که سیگار می فروخت

یک کودک گرسنه به دامان گرفته بود

کودک گرسنه است بــه تصویر بنگرید

یک تکه نان خشک به دندان گرفته بود

بی خانمان ترین نفس ِ شهر از خدا

سقفی ز شاخه های درختان گرفته بود

نزدیک صبح بود و به خانه می آمدم

دیگر صدای مرد غزلخوان گرفته بود

ناگاه یک جسد و شگفت آنکه چشم را

رو به نگاه کودک گریان گرفته بود

پاسخ دهید یک نفر از بین رفته باز؟

یا سرنوشت جان دو انسان گرفته بود؟

 


شعر چهارم :

 

این بار بی تردید لیلا قسمت قیس است

این جا سلیمان شاعر چشمان بلقیس است

این بار تاریخ جهان وارونه خواهد شد

شرح غزل در مثنوی اینگونه خواهد شد

هم رو به فصل بشنو از نی باز می گردیم

هــم گِرد قبر حضرت آواز می گردیم

از قونیه تا بلخ را آیینه می کاریم

تا بی نهایت مثنوی در سینه می کاریم

فصل سماع برگ در پاییز می آید

دستار سبز شمس از تبریز می آید

هر شعر با مولای بلخ آغاز خواهد شد

نام تمام شهرها شیراز خواهد شد

خیام را در دانه ی انگور می بینیم

در باغ های سبز نیشابور می بینیم

در بیستون با خنده های باد می رقصیم

ما با صدای تیشه فرهاد مـی رقصیم

باران به باران عشق از هر گام می روید

در دشت های خلوت بسطام می روید

بی چتر از رگبار باران می توان رد شد

از هفت شهر عشق آسان می توان رد شد

انگورها بر شاخه پروین می نشانند

حلاج را از دار پایین می کشانند

هر نیمه شب از هر غزل فانوس می جوشد

از خاک صحرا شعر اقیانوس می جوشد

من باز هم ، من باز هم درویش خواهم شد

معشوقه ی بی ادعای خویش خواهم شد

انسان،جهان دیگری ترسیم خواهد کرد

ابلیس حتی رو به ما تعظیم خواهد كرد

دریای وحشی،خالی از امواج خواهد شد

ابن السلام از شهرها اخراج خواهد شد

این بار بی تردید  ليلا  قسمت قیس است

حتی سلیمان عاشق چشمان بلقیس است


واژگان کلیدی:اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از ،غزل غزلیات غزل های غزلی از،جواد ضميري.

......

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code