اشعار آنا لمسو

اشعار آنا لمسو

اشعار آنا لمسو


شعر نخست :

 

طعم سیگار لایت در حمام

طعم یک لب زدن به گیلاسی

بحث من با تو بر سر یک تخت

پشت قلیان شاه عباسی

 

تو به فکر پیانو در باران

حجمی از خانه را صدا می برد

عشق بین من و تو جریان داشت

حال ملکول ها به هم می خورد

 

صندل صورتی درون اتاق

روی اعصاب من قدم می زد

خواب بودم و سرنوشتم را

قرص خواب آورم رقم می زد

 

صبح تا ظهر مثل یک طباخ

شعر در دیگ آب پز کردن

ظهر تا شب برای هم خوابی

روکش تخت را عوض کردن

 

بالش خیس مشترک یعنی

اشک باریدم و ذخیره شده

به خیالت که شوری دریاست

به خیالت تنت جزیره شده

 

بارش یک پیاز در چشمم

سوزش دیگ داغ در قلبم

عشق یک لحظه اتفاق افتاد

مثل آوار زلزله در بم

 

طعم سیگار لایت در حمام

گریه کردم به زیر بارش دوش

عشق یعنی بلوند کردن مو

عشق یعنی لباس خواب بپوش

 

زندگی بی شناسنامه ی هم

با خودم قهر ،از خودش دلسرد

کاش جای شکنجه دادن من

روی یک مبل راحتم می کرد

 


شعر دوم :

 

آیینه های تخت بزرگت نمی کنند

حتی اگر به زور محدّب بزرگ باش

خوی درندگیّ خودت را نشان بده

وارونه هم اگر بنویسند گرگ باش

 

پایان این هراز هر از گاه را بکش

تا از شمال شرجی من سر در آوری

یادت بماند از شکم هر درنده ای

مفقودهای بی اثرم را بیاوری

 

این امتحان کوچک او بوده است اگر

یونس شدم درون همین تُنگ بی نهنگ

جغرافیای کفش مرا درک می کند

تاریخ ِدر تصرف ِ تیمورهای لنگ

 

تو مصر می شوی و من از تو عزیز تر

تو تیغ می شوی و من از تیغ تیز تر

هی راه می روند درونم هزار پا

آنقدر دور می شوی از من که ریزتر…

 

دیدی تمام مرز تنت غصب شد پس از

یک عمر روی صفحه ی شطرنج تاختن

یک عمر شاه بودن و از عرش دم زدن

آخر به یک پیاده ی علاف باختن

 

آنقدر پیش پای همه چاه کنده ای

با اسم تو سند زده شد چاه های نفت

ای گرگ زخم خورده که باید تمام شب

با چشم های باز کنار تو خواب رفت

 

هر چند شعر چیز کثیفی ست با تنت

تا بوده شهر شاعر بی حاشیه نداشت

کانون ِبی بدیل ِغزل پاره های من!

دیدی که شعر دست تو را در حنا گذاشت!!!

 


شعر سوم :

 

گاهی که مالیخولیایی می شوم مادر!

می ترسم از بوی تن پیراهن مرده

هرجای دنیا مورچه دیدم له اش کردم

… شاید همان باشد که دست و پات را خورده

 

پیراهنت را در کمد جا داده ام مادر!

پیراهنی که وقت مرگت بر تنت بوده

هرشب صدای گریه ی یک بچه می آید

شاید کمد آبستن پیراهنت بوده

 

از گریه ی توی کمد بدجور می ترسم

احساس به یک بچه قدر نطفه در من نیست

می ترسم از روزی که یک مادر شوم مادر!

میدانم این احساس من احساس یک زن نیست

 

هرچند مقیاس بدی عریانیم باشد

نا شعرهایم را بدون عار می پوشم

بگذار پاکی مال دامن دارها باشد

من چند سالی می شود شلوار می پوشم

 

باید به این اوضاع بد عادت کنم اما

می ترسم از چیزی که آسان میرود از دست

هر روز یک چیز جدیدی روی خواهد داد

هر روز یک چیزی برای غصه خوردن هست

 

دیگر برای گریه ات دیوار لازم نیست

دیوار ابزاری برای غیبت زن هاست

بعد از تو مادر! فیلسوفی را نخواهم دید

دنیا فقط دنیای سبزی پاک کردن هاست

 

 

شاید که بعد از این کسی باشم شبیه تو

یا دخترم پیراهنم را دوست خواهد داشت

با سنگ قبرم در سکوتش حرف خواهد زد

یا استخوان های تنم را دوست خواهد داشت

 

من ماندم و نعش هزاران مورچه بر دوش

من ماندم و سنگی که بر روی تنت خوابید

لالایی ات را خواندم و درب کمد واشد

کودک صدایش قطع شد پیراهنت خوابید

 


شعر چهارم :

 

زندگی در دو نیمه ی لیوان

نیمه ی خالی از وجود خودم

زندگی پوستین سختی داشت

مثل یک کرگدن بزرگ شدم

 

سعی کردی تفنگ تر بشوی

تن به آزادی تو بفروشم

ای برازنده بر تنت قنداق!

من هنوزم درخت می پوشم

 

روز را فکر مرّگی شدنم

مثل مرگی به روزتر شده ام

خواستم سایه ی سرت باشم

لحظه در لحظه قوزتر شده ام

 

یا دو تا شاخ بی گوزن بزرگ

یا دو پا باید اختیار کنم

مثل ملکول خسته از مایع

داغ کردم،کجا فرار کنم ؟

 

حبس یک استخوان ترقوّه

در گلویم رکورد خوبی بود

روز تبلیغ یک زن شرقی

صورتم بیلبرد خوبی بود

 

حفظ کن من همیشه ده رقمم

حفظ کم مثل یک کد ملّی

سالها در تو زندگی کرده

دختری ساده مثل ” آن شِرلی ”

 

زندگی در دو نیمه پایان یافت

میروم روزنامه ای بخرم

خواب دیدم درخت تر شده ام

از همان شب خمیده شد کمرم

 

زندگی پوستین سختی داشت

تا که از من گرفت ایمان را

نصف لیوان تو، نصف لیوان من

سر کشیدم تمام لیوان را


اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی

اشعار آنا لمسو


واژگان کلیدی: اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از منصوره لمسو.

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها