آمد سرمست در وثاقم شبگیر

رهی معیری – تغزل و قصیده

شماره 13

مژگان

آمد سرمست در وثاقم شبگیر

ان بت نوشاد و ترک خلخ و کشمیر

ماهش خوانم همی به عارض چون سیم

سَروش گویم همی به قامت چون تیر

ماه بود گر بنفشه زلف و سمن روی

سرو بود گر پیاله نوش و قدح گیر

ماه ندیدم زند ز مژگان خنجر

سرو ندیدم کشد ز ابرو شمشیر

پر خم و چین زلفکان غالیه بو را

تافته و بافته چو حلقه ی زنجیر

بسته مرا دل بدان دو مشکین چنبر

برده ز من جان بدان دو جعد گره گیر

زیر و زبر شد مرا به سینه درون دل

گشت چو آن زلف پر شکن زبر و زیر

باده ی تلخم بداد جای شکر، کرد

کام مرا شکرین ز منقبت میر

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها