
بیدل دهلوی- غزل شماره 1421
عشق هرجا ادبآموزِ تپیدن باشد
خون بسمل عرقِ شرمِ چکیدن باشد
مزرع نیستی آرایشِ تخم شرریم
آفت حاصل ما عرض دمیدن باشد
شوق مفت است که در راه کسی میپوییم
منزل مقصد ما گو نرسیدن باشد
موج این بحر، تپشْ بسملِ سعی گهر است
رنجها در خور راحت طلبیدن باشد
اشک چندی گره دیدهٔ حیران خودیم
تا نصیب که به راه تو دویدن باشد
صید دلها نتوان کرد مگر از تسلیم
طرّهٔ شاهد این بزم خمیدن باشد
حیرت و لذّت دیدار خیالیست محال
هر که آیینه شود داغ ندیدن باشد
کلفت چین نکشد کوتهی دامن فقر
گلِِ آزادی این باغ نچیدن باشد
رفتهام از خود و تهمتکش آسودگیام
حیرت آینهام کاش تپیدن باشد
پیکرم مانی صورتکدهٔ نومیدیست
بیرخت هرچه کشم ناله کشیدن باشد
بسمل شوق مرا از اثر کوچهٔ زخم
تا دم تیغ تو یکدست تپیدن باشد
هرقدر زین قفسِ وهم برآیی مفت است
ناله کم نیست اگر میل رمیدن باشد
چشمبندیست بهارِ گلِ بیرنگی عشق
دیدن یار مبادا که شنیدن باشد
از دلیرانِ جنونْ جرأت یأسم بیدل
چون نفس تیغ من از خویش بریدن باشد