
بیدل دهلوی- غزل شماره 1392
صبح شو ای شب! که خورشید من اکنون میرسد
عید مردم گو برو عید من اکنون میرسد
بعد از اینم بیدماغِ یأس نتوان زیستن
دستگاه عیش جاوید من اکنون میرسد
میروم در سایهاش بنشینم و ساغر کشم
نونهالِ باغِ امّید من اکنون میرسد
آرزو خواهد کلاهِ ناز بر گردون فکند
جام می در دست جمشید من اکنون میرسد
رفع خواهد گشت بیدل شبههٔ وهم دویی
صاحب اسرارِ توحید من اکنون میرسد