
بیدل دهلوی- غزل شماره 1379
شکوه مفلسی ما را به خاموشی علم دارد
سفالین کوس درویشان ز بس خشک است نم دارد
سر در جیب، آزاد است از فتراک آفتها
مقیم گوشهٔ دل حکم آهوی حرم دارد
پریشان نسخهایم از ربط این اجزا چه میپرسی
تأمّلهای بیشیرازگی ما را بهم دارد
تمیز پشت و رویت اینقدر فطرت نمیخواهد
عدم آنجا که هستی گل کند هستی عدم دارد
نگاهی تا ببالد رفتهای بیرون ازین محفل
چو شمع اینجا همان تحریک مژگانت قدم دارد
صدا بر ششجهت میپیچد ازیک دامن افشاندن
جهان صیدِ کمندِ وحشی یی کز خویش رم دارد
به پرهیز ای هوس! از اتّفاق پنبه و آتش
مریض حسرتیم و شربتِ دیدار سم دارد
ندامت مطلبم دیگر مپرس از رمز مکتوبم
شقی در سینه دارد خامهٔ من گر رقم دارد
نوای نیْسِتانِ عافیت آهنگِ تصویرم
ز ساز خود برون ناآمدنهایم علم دارد
نفس تا میکشم چون غنچه از خود رفتهام بیدل
ز غفلت در بغل مینای من سنگ ستم دارد