
بیدل دهلوی- غزل شماره 1364
شب حسرتِ دیدارِ توام دامِ کمین شد
هر ذرّه ز اجزای من آیینهنگین شد
خاکستر از اخگر چقدر شور برآورد
دل سوخت به رنگی که کبابم نمکین شد
عبرتکدهٔ دهر ز بس خصم تسلّی است
چون چشم شررخانهٔ من خانهٔ زین شد
برقِ رمِ فرصت سر و برگ طلبم سوخت
صد ناله تمنّا نفس بازپسین شد
زندانی نیرنگ خیالم چه توان کرد
رحم است بر آن شخص که او آینهبین شد
انکار نمود آنچه ز صافی به در افتاد
جوهر به رخ آینه روشنگر چین شد
موهومی و این لنگر ادبار چه سوداست
چون سایه نباید کلف روی زمین شد
از بس به ره حسرت صیّاد نشستم
وحشت به تغافل زد و پرواز کمین شد
گر هیچ نباشد به تپش خون شدنی هست
ای آینه دل شو که نخواهی به ازین شد
بیدل عدم و هستی ما هیچ ندارد
جز گرد خیالی که نه آن بود و نه این شد