
بیدل دهلوی- غزل شماره 1347
زین گرد خوان که سیری هیچ آرزو نشد
جز لقمۀ نخورده فشار گلو نشد
در کشتزار عبرتِ امکان نکاشتند
تخمی که پایمال غرور نمو نشد
صد اشک و آه رشته بهم تاب داد و رفت
یک بخیه زخم حیرت ما را رفو نشد
در یاد طرّه ات نفشاندیم بالِ شوق
کز گرد ما دماغ هوا مشک بو نشد
تا وانمود آینۀ راز شبنمش
گل با دل گداخته ای روبرو نشد
گر لاله رنگرز شد و گل گشت عطر بیز
آئینه دارِ انجمنِ رنگ و بو نشد
محو هلال گشت مه از شرم سجده اش
آه از جبین ما که در ابرو فرو نشد
شرم طلب به سعی فنا هم ز ما نرفت
خون شهید ما دیت آبرو نشد
پاک آمدیم و خاک شدیم این چه ذلّت است
انجام کار هیچکس اینجا نکو نشد
در وادیی که جادۀ منزل خیال اوست
وامانده گی بس است اگر جستجو نشد
سیر بهار، غیرِ تماشای رنگ نیست
ما را کسی ندید که حیران او نشد
در عشق نال گشتن بیدل محال نیست
آن کیست دل به زلف بتان بست و مو نشد