زین باغ بسکه بی‌ثمری آشکار بود

بیدل دهلوی- غزل شماره 1344

زین باغ بسکه بی‌ثمری آشکار بود

دستِ دعای ما همه برگ چنار بود

دیدیم مغزل فلک و سحر بافی‌اش

یک رفت و آمد نفسش پود و تار بود

خلقی به‌ کارگاهِ جسد عرضه داد و رفت

ما و منی‌ که دودِ چراغِ مزار بود

سیرِ بهارِ عمر نمودیم ازین چمن

با هر نفس وداع گلی یادگار بود

دلها سموم‌پرورِ افسونِ حیرتند

در زلف یار شانهٔ دندان مار بود

هر گل درین بهار ‌چمن‌ساز حیرتیست

چشم‌ که باز شد که نه با او دچار بود

ما غافلان تظلّم حرمان‌ کجا بریم

حسن آشکار و آینه در زنگبار بود

تکلیف هستی‌ام همه خواب بهار داشت

دیوار اوفتاده به سر سایه‌وار بود

تنها نه من ز درد دل افتاده‌ام به خاک

بر دوشِ‌ کوه نیز همین شیشه‌بار بود

عجزم به ناله شور قیامت بلند کرد

بر خود نچیدنم علمِ کوهسار بود

جز کلفت نظر نشد از دهر آشکار

افشاندم این ورق همه خطها غبار بود

جیبم به چاک داد جنون شکفتگی

دلتنگیم چو غنچه عجب جامه‌وار بود

پُر دورگرد ماند ز غیرت غبار من

دست بریدهٔ که به دامان یار بود

جهدی نکردم و به فسردن ‌گذشت عمر

در پای همّت آبله‌ام آشکار بود

بیدل به ما و تو چه رسد؟ ناز آگهی

در عالمی که حسن هم آیینه‌دار بود

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها