
بیدل دهلوی- غزل شماره 1334
ز شوخی چشم من تا کی به روی غیر واباشد
نگه باید به خود پیچد اگرصاحب حیا باشد
تصوّر میتپد در خون، تحیّر میشود مجنون
چه ظلم است اینکه کس دور از تو با خود آشنا باشد
ازین خاک فنا تا کی فریب زندگی خوردن
که دارد دست شستن گر همه آب بقا باشد
سراغ جلوهای در خلوت دل میدهد شوقم
غریبم خانهٔ آیینه میپرسم کجا باشد
ندارد عزمِ صادق انفعالِ هرزه جولانی
به اندوه کجی خون شو اگر تیرت خطا باشد
مژه هرجا بهم یابی نگاهی خفته است آنجا
نه شامت بیسحر جوشد، نه زنگت بیصفا باشد
چه امکانست؟ خم بردارد از بنیاد عجزِ من
اگر زیر بغل چون تارِ چنگم صد عصا باشد
ز بس چون گل تنک کردند برگ عشرت ما را
اگر رنگی پر افشاند شکست کار ما باشد
به غیر از ناله سامانی ندارد خانهٔ وحشت
کمان حلقهٔ زنجیر ما تیرش صدا باشد
ندارد هیچکس آگاهی از سعی گداز من
همان بیرنگ میسوزد نفس در هر کجا باشد
پی هر آه از خود رفته دارم قاصد اشکی
سحر هر سو خرامد چشم شبنم در قفا باشد
تأمّل کن چه مغرور اقامت ماندهای بیدل
مبادا در نگین نامی که داری نقش پا باشد