ز دردِ یأس ندانم کجا کنم فریاد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1326

ز دردِ یأس ندانم کجا کنم فریاد

قفس شکسته‌ام و آشیان نمانده به یاد

به برقی از دلِ مأیوس‌ کاش در گیرم

کبابِ سوختنم چون چراغ در ره باد

به غربت از من بی‌بال و پر سلام رسان

که مردم و نرسیدم به خاطر صیّاد

چو شمع خواستم احرام وحشتی بندم

شکست آبلهٔ پا به گردنم افتاد

ز تنگی دلم امکان پر گشودن نیست

شکسته‌اند غبارم به بیضهٔ فولاد

چه ممکن است؟ ‌کشد نقش ناتوانی من

مگر به سایهٔ مو خامه بشکند بهزاد

اگر ز درد گرانجانی‌ام سوال کنند

چو کوه از همه عضوم جواب باید داد

ز هیچکس به نظر مژدهٔ سلامم نیست

مگر ز سیل کشم حرف خانه‌ات آباد

ز فوت فرصت وصلم دگر مگوی و مپرس

خرابه خاک به سر ماند و گنج رفت بباد

غبار من به عدم نیز پرفشان تری است

ز صید من عرقی داشت بر جبین صیّاد

کشاکش نفسم تنگ ‌کرد عالم را

خوش آنکه بگسلد این رشته تا رسم به‌ گشاد

ز شمع باعث سوز و گداز پرسیدم

به گریه گفت‌: مپرس از ندامتِ ایجاد

بهارِ عشق و شکفتن خیال باطل کیست

ز سعی تیشه مگر گل به سر زند فرهاد

ستمکش دل مأیوسم و علاجی نیست

کسی مقابل آیینهٔ شکسته مباد

ترحّم است بر آن صید ناتوان بیدل

که هردم از قفسش چون نفس کنند آزاد

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها