
بیدل دهلوی- غزل شماره 1305
رنگم نقابِ غیرتِ آن جلوه میدرد
فطرت جنون کند که ز بویم اثر برد
شادم که بی نشانی آثار رنگ و بو
بیرونم از قلمرو تحقیق پرورد
این چار سو ادبگه سودای ناز کیست
عمریست ضبط آهِ من آیینه میخرد
خلقی درِ امل زد و با داغِ یأس رفت
آتش به کارگاهِ فسون خانهٔ خرد
داغم ز جلوهای که غرور تغافلش
آیینهخانهها کند ایجاد و ننگرد
هنگامهٔ قبولِ نفس بسکه تنگ بود
پا تا سرم چو شمع ز هم خورد دست رد
نقّاش! شرم دار ز پرداز انفعال
تصویرم آن کشد که ز رنگم برآورد
آیینهٔ خرامِ بهار است گرد رنگ
من نقش پا، خیال تو هرجا که بگذرد
طاووس من بهارِ کمینِ چه مژده است
عمریست بال میزنم و چشم میپرد
بیدل جواب مطلب عشّاق حیرت است
آنکس که نامهام برد آیینه آورد