دل مباد افسرده تا بر کس نگردد کار سرد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1271

دل مباد افسرده تا بر کس نگردد کار سرد

شمعِ خاموش انجمنها می‌کند یکبار سرد

عالمی را زیر این سقف مشبّک یافتم

چون سرِ بی ‌مغز زاهد در ته دستار سرد

داغ شد دل تا چه درگیرد به این دل ‌مردگان

چاره‌ گر یکسر زگال و نالهٔ بیمار سرد

انفعالِ جوهرِ مرد اختلاط حیز نیست

شعله‌ها را شمعِ کافوری ‌کند دشوار سرد

با همه تدبیر ز آتش بر نیاید مالدار

پوست اندازد، بوَد هرچند جای مار سرد

بی‌تکلّف با نفس روزی دو باید ساختن

دل هواخواه و نسیمی دارد این‌ گلزار سرد

تا شود هستی‌ گوارا با غبارِ فقر جوش

آب در ظرفِ سفالین می‌شود بسیار سرد

یأس‌ پیما اشکِ فرهادم شبی آمد به یاد

ناله‌ای کردم که گردید آتش کهسار سرد

در جوانی به‌ که باشی هم سلوک آفتاب

تا هوا گرم است باید گرمی رفتار سرد

بی‌رواجی دیدی اسرارِ هنر پوشیده دار

جنس می‌خواهد لحاف آندم ‌که شد بازار سرد

گرم ناگردیده مژگان آفتابی می‌رسد

خوابناکان چند باشد سایهٔ دیوار سرد

بیدل افسون می و نی آنقدر گرمی نداشت

آرزوها گشت بر دل از یک استغفار سرد

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها