دل بالِ یأس زد نفسِ مغتنم نمانْد

بیدل دهلوی- غزل شماره 1248

دل بالِ یأس زد نفسِ مغتنم نمانْد

منزل غبارِ سیل شد و جاده هم نماند

آرامْ خود نبود نصیبِ غبار ما

نومیدی دگر که‌ کنون تابِ رم نماند

افسونِ حرص هم اثرش طاقت‌آزماست

آن مایه اشتها که توان خورد غم نماند

سعیِ امید بر چه عَلَم دست و پا زند؟

کز سرنوشت جز نمِ خجلت رقم نماند

فرسود از تپش مژه در چشم و محو شد

آخر به مشقِ هرزه نگاهی قلم نماند

برگِ سپند سوخته دودِ شرار نیست

آتش به طبع ساز زد و زیر و بم نماند

یاد شباب نیز به پیری ز یاد رفت

دوزخ به از دمی‌ که حضورِ ارم نماند

پوچ است قامتِ خم و آرایشِ امل

پرچم‌ کسی چه شانه زند چون علم نماند

شرمی مگر بریم به د‌ریوزهٔ عرق

دریا دگر چه موج طرازد؟ که نم نماند

یاران سراغ ما به غبارِ عدم‌ کنید

رفتیم آنقدَر که نشانِ قدم نماند

اکنون نشانِ ناوکِ آهیم‌، آه‌ کو؟

پشت ‌کمان شکست به حدّی‌ که خم نماند

بیدل حسابِ وهم رها کن، چه زندگی‌ست؟

بسیار رفت از عددِ عمر و کم نماند

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها