
بیدل دهلوی- غزل شماره 1233
در گلستانی که حسنش جلوهای سر میکند
گل ز شبنم دیدهٔ حیرانِ ساغر میکند
بی تو طفلِ اشکِ مشتاقان ز درد بیکسی
گر همه در چشم غلتد خاک بر سر می کند
همچو اشکم حسرتْ اندیشِ نثارِ راهِ تست
هر صدف کز آبرو سامانِ گوهر میکند
اعتمادی نیست بر جمعیّت اجزای ما
این ورقها را هوای زلفت ابتر میکند
موجِ آبش میزند تیغِ محرّف بر کمر
سرو هر گه طرزِ رفتارِ ترا سر میکند
پاکبازان فارغند از تهمت آلودگی
حسرت دیدار گاهی چشم ما تر میکند
از جنونم عالمی پوشید چشمِ امتیاز
هر که عریان میشود این جامه در بر میکند
میدهد اجزای رنگ و بوی جمعیّت به باد
هر که درس خندهای چون غنچه از بر میکند
راحتت فرش است اگر از وهمِ طاقت بگذری
ناتوانی هر چه آید پیش بستر میکند
بیخودِ احرامِ گلزارِ خیالِ کیستم
گردش رنگم رهِ معشوقهای سر میکند
حیرتْ اظهاریم بیدل لذّت تحقیق کو؟
هیچکس آگاهی از آیینه باور میکند؟