چه بوریا و چه مخمل حجاب می‌بافند

بیدل دهلوی- غزل شماره 1173

چه بوریا و چه مخمل حجاب می‌بافند

به هر چه دیده گشادیم، خواب می‌بافند

قماشِ ‌کسوتِ هستی نمی‌توان دریافت

حریرِ وهم به موجِ سراب می‌بافند

نفس چه سِحر طرازد به عرضِ راحت ما؟

درین طلسم همین پیچ و تاب می‌بافند

ز لاف ما و من ای بیخودان پوچ قماش

کتان به کارگهِ ماهتاب می‌بافند

ز تار و پودِ هجومِ خطش مشو غافل

که بهر فتنۀ آن چشم‌، خواب می بافند

به کارگاهِ نفس ره نبرده‌ای کانجا

هزار ناله به یک رشته تاب می‌بافند

کمندِ سعیِ جهان جز نفس درازی نیست

چو عنکبوت سراسر لعاب می‌بافند

عبث به فکر قماشِ ثبات، جامه مدر

به عالمی‌ که تویی انقلاب می‌بافند

به وهمِ خون شده ای کو چمن‌،‌ کجاست بهار؟

هنوز رنگ به طبع سحاب می‌بافند

ز تیغِ یار سرِ ما بلند شد بیدل

به موج، خیمهٔ نازِ حباب می‌بافند

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها