
بیدل دهلوی- غزل شماره 1155
چو دولت درش بر خسان واشود
پَر آرد برون مور و عنقا شود
بپرهیز از اقبالِ دون فطرتان
تنکروست سنگی که مینا شود
سبکمغز، شایانِ اسرار نیست
خس از دوری شعله رسوا شود
چو برگردد اقبال علم و عمل
ورق چیست، خط هم چلیپا شود
بر ارباب همّت دنائت مبند
فلک خاک گردد که سر پا شود
معمّای آفاق نتوان شکافت
مگر اسم عنقا مسمّا شود
ز اسباب نتوان به دل زد گره
بروبید تا خانه صحرا شود
نگین میتراشد معمّای سنگ
که شاید به نام کسی واشود
به صد خامشی بازدارد سخن
اگر یک دمش در دلی جا شود
بناگوش دلدارم آمد به یاد
کنم ناله تا صبح گویا شود
زکیفیّت نسبتِ آن دهن
عدم تا بگویم من و ما شود
درین دشت و در گردی از غیر نیست
ترا گر نجویم که پیدا شود
به هر جا تو باشی زبانها یکیست
نه امروز دی شد نه فردا شود
جهان چشم نگشاید از خواب ناز
اگر بیدل افسانه انشا شود