
بیدل دهلوی- غزل شماره 1099
تا دلِ دیوانه واماند از تپیدن داغ شد
اضطرابِ این سپند از آرمیدن داغ شد
هیچکس چون نقش پا از خاکِِ راهم برنداشت
این گل محرومی از درد نچیدن داغ شد
می دهد سعی طلب عرض سراغ منزلم
نادویدنها ز درد نارسیدن داغ شد
غافلم از حسنش امّا اینقدر دانم که دوش
برق حیرتْ جلوهای دیدم که دیدن داغ شد
برق بر دل ریخت آخر حسرت نشو و نما
چون شرر این دانه از شوق دمیدن داغ شد
از جنونپیمایی طاووسِ بیتابم مپرس
پر زدم چندان که در بالم پریدن داغ شد
محو دیدار کهام کز دورباشِ جلوهاش
بر مژه هر قطره اشکم تا چکیدن داغ شد
عاقبت گردنکشان را طوقِ گردن نقش پاست
شعله هم اینجا به جرمِ سر کشیدن داغ شد
آب در آیینه آخر فالِ حیرت میزند
آنقدر از پا نشستم کارمیدن داغ شد
غیر عبرت شمع من زین انجمن حاصل نکرد
آنچه در دیدن گلش بود از ندیدن داغ شد
نالهای کردم به گلشن بیدل از شوق گلی
لالهها را پنبهٔ گوش از شنیدن داغ شد