پیری آمد گشت چشم‌ از گریه‌ام ‌کم‌کم سپید

بیدل دهلوی- غزل شماره 1077

پیری آمد گشت چشم‌ از گریه‌ام ‌کم‌کم سپید

صبحِ عجز آماده دندان‌ کرد از شبنم سپید

این دم از تعمیرِ جسمم شرم باید داشتن

کم‌ کنند آن‌ کهنه بنیادی‌ که ‌گردد خم سپید

چارۀ بخت سیه در عالم تدبیر نیست

داغهای لاله مشکل‌ گر کند مرهم سپید

آه ازین پیشم نیامد موی پیری در نظر

چون علم‌ کردم‌ نگون‌، دیدم‌ که شد پرچم سپید

تا ابد بر ما شکست دل جوانی می‌کند

موی چینی در هزار ادوار گردد کم سپید

هرچه می‌بینی درین ‌صحرا سیاهی ‌کرده است

دور و نزدیکی نمی‌گردد به چشم هم سپید

ننگ دارد مرگ از وضعِ رسومِ زندگی

مرده را کردند ازین رو جامهٔ ماتم سپید

از تلاش رزق خود را در وبال افکند خلق

کرد گندم جاده‌های لغزش آدم سپید

هر کرا دیدیم اینجا یوسفی‌ گم ‌کرده بود

شش جهت یک چشم یعقوب است ‌در عالم سپید

پیش ‌خورشید قیامت سایه معدوم ‌است و بس

عشق خواهد کرد آخر نامهٔ ما هم سپید

ترک‌ مطلب‌ داشت‌ بیدل ‌حاصل ‌مطلوب حرص

جز به ‌پشت‌ دست چون‌ ناخن‌ نشد در هم سپید

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها