
بیدل دهلوی- غزل شماره 1048
به گفتگوی کسان مردمی که میلافند
چو خط به معنیّ خود نارسیده حرّافند
مباش غرّۀ انصاف کاین نفسبافان
به پنبهکاری مغزِ خیال ندّافند
توانگری که دم از فقر میزند غلط است
به موی کاسهٔ چینی نمد نمیبافند
تهیّهٔ سپر از احتراز کن کامروز
به قطع هم، بد و نیک زمانه سیّافند
سخن چه عرضِ نجابت دهد در آن محفل
که سیم و زر نسبان همچو جدول اشرافند
غرض ز صحبت اگر پاس آبرو باشد
حذر کنید که ابنای جاه اجلافند
درِ بهشتِ معانی به رویشان مگشا
که این جهنّمی چند ننگِ اعرافند
بهعلمِِ پوچ چو جهلِ مرکبند بسیط
به فطرتِ کَشَفی درسگاه کشّافند
ز وضعشان مطلب نیم نقطه همواری
که یک قلم به خم و پیچِ سرکشی کافند
تمام بیهوده گویند و نازکی این است
که چشم بر طمع ریشخند انصافند
ازین خران مطلب مردمی که چون گرداب
به موجِ آبِ منی غرق تا لبِ نافند
به خاکِ تیره مزن نقدِ آبرو بیدل
درین دیار که کورانِ چند صرّافند