قالب وردپرس افزونه وردپرس

شنیدم که در دشت صنعا جنید

سعدی-بوستان-باب چهارم در تواضع

شماره 22

 

شنیدم که در دشت صنعا جنید

سگی دید برکنده دندانِ صید

ز نیروی سر پنجه ی شیر گیر

فرومانده عاجز چو روباه پیر

پس از غُرم و آهو گرفتن به پی

لگد خوردی از گوسفندان حی

چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش

بدو داد یک نیمه از زاد خویش

شنیدم که می‌گفت و خوش می‌گریست

که داند که بهتر ز ما هر دو کیست ؟

به ظاهر من امروز از این بهترم

دگر تا چه راند قضا بر سرم

گرَم پای ایمان نلغزد ز جای

به سر برنهم تاج عفو خدای

وگر کسوت معرفت دربرم

نماند ، به بسیار از این کمترم

که سگ با همه زشت نامی چو مُرد

مر او را به دوزخ نخواهند برد

ره این است سعدی که مردان راه

به عزت نکردند در خود نگاه

از‍‍‍‍‍‍‍‍ آن بر ملایک شرف داشتند

که خود را بِه از سگ نپنداشتند

 

......

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code