قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری

چنین گفت پیری پسندیده هوش

سعدی-بوستان-باب هفتم در عالم تربیت

شماره ۹

 

چنین گفت پیری پسندیده هوش

خوش آید سخن های پیران به گوش

که در هند رفتم به کنجی فراز

چه دیدم ؟ چو یلدا سیاهی دراز

در آغوش وی دختری چون قمر

فرو برده دندان به لبهاش در

چنان تنگش آورده اندر کنار

که پنداری اللیل یغشی النهار

مرا امر معروف دامن گرفت

فضول ، آتشی گشت و در من گرفت

طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ

که ای ناخدا ترسِ بی نام و ننگ

به تشنیع و دشمنام و آشوب و زجر

سپید از سیه فرق کردم چو فجر

شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ

پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ

ز لاحولم آن دیو هیکل بجست

پری پیکر اندر من آویخت دست

که ای زرق سجاده ی دلق پوش

سیه‌کارِ دنیا خرِ دین‌فروش

مرا روزها دل ز کف رفته بود

بر این شخص و جان بر وی آشفته بود

کنون پخته شد لقمه ی خام من

که گرمش به در کردی از کام من

تظلم برآورد و فریاد خواند

که شفقت برافتاد و رحمت نماند

نماند از جوانان کسی دستگیر

که بستاندم داد از این مرد پیر

که شرمش نیاید ز پیری همی

زدن دست در ستر نامحرمی

همی کرد فریاد و دامن به چنگ

مرا مانده سر در گریبان ز ننگ

فرو گفت عقلم به گوشِ ضمیر

که از جامه بیرون روم همچو سیر

برهنه دوان رفتم از پیش زن

که در دست او جامه بهتر که من

پس از مدتی کرد بر من گذار

که می‌دانیم ؟ گفتمش زینهار

که من توبه کردم به دست تو بر

که گردِ فضولی نگردم دگر

کسی را نیاید چنین کار پیش

که عاقل نشیند پس کار خویش

از آن شنعت این پند برداشتم

دگر دیده نادیده انگاشتم

زبان در کش ار عقل داری و هوش

چو سعدی سخن گوی ، ورنه خموش

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code