قالب وردپرس افزونه وردپرس

شبی در جوانی و طیبِ نِعَم

سعدی-بوستان-باب نهم در توبه و راه صواب

شماره 2

 

شبی در جوانی و طیبِ نِعَم

جوانان نشستیم چندی به هم

چو بلبل سرایان ، چو گل تازه روی

ز شوخی درافکنده غلغل به کوی

جهاندیده پیری ز ما بر کنار

ز دور فلک لیلِ مویش نهار

چو فندق دهان از سخن بسته بود

نه چون ما لب از خنده چون پسته بود

جوانی فرا رفت کای پیرمرد

چه در کنج حسرت نشینی به درد ؟

یکی سر برآر از گریبان غم

به آرام دل با جوانان بچم

برآورد سر سالخورد از نهفت

جوابش نگر تا چه پیرانه گفت :

چو باد صبا بر گلستان وزد

چمیدن درختِ جوان را سزد

چمد تا جوان است و سرسبز خوید

شکسته شود چون به زردی رسید

بهاران که بید آورد بیدمُشک

بریزد درخت کهن برگ خشک

نزیبد مرا با جوانان چمید

که بر عارضم صبح پیری دمید

به قید اندرم جُرّه بازی که بود

دمادم سرِ رشته خواهد ربود

شماراست نوبت بر این خوان نشست

که ما از تنعّم بشستیم دست

چو بر سر نشست از بزرگی غبار

دگر چشم عیش جوانی مدار

مرا برف باریده بر پرّ زاغ

نشاید چو بلبل تماشای باغ

کند جلوه طاوسِ صاحب جمال

چه می‌خواهی از بازِ برکنده بال ؟

مرا غلّه تنگ اندر آمد در او

شما را کنون می‌دمد سبزه نو

گلستانِ ما را طراوت گذشت

که گل دسته بندد چو پژمرده گشت ؟

مرا تکیه جانِ پدر بر عصاست

دگر تکیه بر زندگانی خطاست

مسلّم جوان راست بر پای جَست

که پیران برند استعانت به دست

گلِ سرخِ رویم نگر زرّ ناب

فرو رفت ، چون زرد شد آفتاب

هوس پختن از کودک ناتمام

چنان زشت نبود که از پیر خام

مرا می‌بباید چو طفلان گریست

ز شرم گناهان ، نه طفلانه زیست

نکو گفت لقمان که نازیستن

بِه از سالها بر خطا زیستن

هم از بامدادان در کلبه بست

بِه از سود و سرمایه دادن ز دست

جوان تا رسانَد سیاهی به نور

بَرَد پیرِ مسکین سیاهی به گور

 

......

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code