ز تاج ملکزاده‌ای در مَناخ

سعدی-بوستان-باب دوم در احسان

شماره 28

 

ز تاج ملکزاده‌ای در مَناخ

شبی لعلی افتاد در سنگلاخ

پدر گفتش اندر شب تیره رنگ :

چه دانی که گوهر کدام است و سنگ ؟

همه سنگ ها پاس دار ای پسر

که لعل از میانش نباشد به در

در اوباش ، پاکان شوریده رنگ

همان جای تاریک و لعل اند و سنگ

چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان

برآمیختستند با جاهلان

به رغبت بکش بار هر جاهلی

که افتی به سر وقتِ صاحبدلی

کسی را که با دوستی سرخوش است

نبینی که چون بارِ دشمن کش است

بدرد چو گل جامه از دست خار

که خون در دل افتاده ، خندد چو نار

غم جمله خور در هوای یکی

مراعات صد کن برای یکی

گرت خاکپایانِ شوریده سر

حقیر و فقیر آید اندر نظر

به مردی کز ایشان به در نیست آن

به خدمت کمر بندشان ، بر میان

تو هرگز مبینشان به چشم پسند

که ایشان پسندیده ی حق ، بسند

کسی را که نزدیک ظنت بد اوست

چه دانی که صاحب ولایت خود اوست ؟

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها