بیندیش در قلب هیجا مفر

سعدی-بوستان-باب اول در عدل و تدبیر و رای

شماره 54

 

بیندیش در قلب هیجا مفر

چه دانی که زانِ که باشد ظفر ؟

چو بینی که لشکر ز هم دست داد

به تنها مده جان شیرین به باد

اگر بر کناری ، به رفتن بکوش

وگر در میان ، لبس دشمن بپوش

وگر خود هزاری و دشمن دویست

چو شب شد در اقلیم دشمن مایست

شب تیره ، پنجه سوار از کمین

چو پانصد به هیبت بدرد زمین

چو خواهی بریدن به شب راهها

حذر کن نخست از کمینگاهها

میان دو لشکر چو یک روز راه

بمانَد ، بزن خیمه بر جایگاه

گر او پیشدستی کند ، غم مدار

ور افراسیاب است مغزش برآر

ندانی که لشکر چو یک روزه راند

سر پنجهٔ ی زورمندش نماند

تو آسوده بر لشکر مانده زن

که نادان ستم کرد بر خویشتن

چو دشمن شکستی ، بیفکن علم

که بازش نیاید جراحت به هم

بسی در قفای هزیمت مران

نباید که دور افتی از یاوران

هوا بینی از گرد هیجا چو میغ

بگیرند گردت به زوبین و تیغ

به دنبال غارت نراند سپاه

که خالی بماند پسِ پشتِ شاه

سپه را نگهبانیِ شهریار

بِه از جنگ در حلقه ی کارزار

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها