قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار نو / اشعار الهام حیدری

اشعار الهام حیدری

شعر نخست :

 

بدهکارم به بی نقطه گی ام

به کودکی که فرستادمش به قصه بدون چتر

بی حتی یک تکه ابر که ببارد برای خودش

بزرگیم بوی زمستان گرفت

بوی درخت های خیس

و از چشمهاش صدای دارکوب های غریبه آمد

زده بودم به تلخ ، به سینه سوز

بعد از تن راوی که سرد شد

و شخص ها بی پرداخته گم شدند

حالا حالی ام می کند

که نبوده ای در حالی که نیستم

و فکری شده ام

در کدام صفحه باران آمد ؟

 


شعر دوم :

 

من

اینجا

در این سطر ، در این کلمه

می میرم

آوازش را بعدا کسی بخواند

و آوازش برگردد به من برسد

جایی در لامکان و لازمان

و آن آواز با مرگ من گره بخورد یکی بشود

مثل صدای سلین دیون

با مرگ آرام تایتانیک که هیچ کس فرورفتنش  را ندیده است

بعد من در جهان جاری می شوم

و ماجرای منحصر به منم را

در گوش پنجره ها جیغ می زنم

پرده دری می کنم ، در به دری می کنم

آویزهای سقف را  را تکان می دهم

آویزها ی دیوار ، آویزان های جهان

که مثل عروسک های باران در ایوان های شمال بغض کرده اند

و کاری از دست زنان شلیته پوش بر نمی آید

و ابرها را پنبه می زنم

تا هر چه رشته ای و هر چه می رشته خواهند زده شود

زده شود زده شود بریزد روی حرف روی برف .


واژگان کلیدی : نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،شعر نو،الهام حيدري.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code