ورود-ثبت نام

ز جان خاور آن سوز کهن رفت

اقبال لاهوری

زبور عجم

شماره 134

گلشن راز جدید

ز جان خاور آن سوز کهن رفت

دمش واماند و جان او ز تن رفت

چو تصویری که بی تار نفس زیست

نمی داند که ذوق زندگی چیست

دلش از مدعا بیگانه گردید

نی او از نوا بیگانه گردید

به طرز دیگر از مقصود گفتم

جواب نامه ی محمود گفتم

ز عهد شیخ تا این روزگاری

نزد مردی به جان ما شراری

کفن در بر به خاکی آرمیدیم

ولی یک فتنه ی محشر ندیدیم

گذشت از پیش آن دانای تبریز

قیامت ها که رست از کشت چنگیز

نگاهم انقلابی دیگری دید

طلوع آفتابی دیگری دید

گشودم از رخ معنی نقابی

به دست ذره دادم آفتابی

نپنداری که من بی باده مستم

مثال شاعران افسانه بستم

نبینی خیر از آن مرد فرودست

که بر من تهمت شعر و سخن بست

به کوی دلبران کاری ندارم

دل زاری غم یاری ندارم

نه خاک من غبار رهگذاری

نه در خاکم دل بی اختیاری

به جبریل امین همداستانم

رقیب و قاصد و دربان ندانم

مرا با فقر سامان کلیم است

فر شاهنشهی زیر گلیم است

اگر خاکم به صحرایی نگنجم

اگر آبم به دریایی نگنجم

دل سنگ از زجاج من بلرزد

یم افکار من ساحل نورزد

نهان تقدیرها در پرده ی من

قیامت ها بغل پرورده ی من

دمی در خویشتن خلوت گزیدم

جهانی لازوالی آفریدم

“مرا زین شاعری خود عار ناید

که در صد قرن یک عطار ناید” (1)

به جانم رزم مرگ و زندگانی است

نگاهم بر حیات جاودانی است

ز جان خاک تو را بیگانه دیدم

به اندام تو جان خود دمیدم

از آن ناری که دارم داغ داغم

شب خود را بیفروز از چراغم

به خاک من دلی چون دانه کشتند

به لوح من خط دیگر نوشتند

مرا ذوق خودی چون انگبین است

چه گویم واردات من همین است

نخستین کیف او را آزمودم

دگر بر خاوران قسمت نمودم

اگر این نامه را جبریل خواند

چو گرد آن نور ناب از خود فشاند

بنالد از مقام و منزل خویش

به یزدان گوید از حال دل خویش

تجلی را چنان عریان نخواهم

نخواهم جز غم پنهان نخواهم

گذشم از وصال جاودانی

که بینم لذت آه و فغانی

مرا ناز و نیاز آدمی ده

به جان من گداز آدمی ده

 

سوال اول

نخست از فکر خویشم در تحیر

چه چیز است آنکه گویندش تفکر

کدامین فکر ما را شرط راه است

چرا گه طاعت و گاهی گناه است

 

جواب

درون سینه ی آدم چه نور است

چه نور است این که غیب او حضور است

من او را ثابت سیار دیدم

من او را نور دیدم نار دیدم

گهی نارش ز برهان و دلیل است

گهی نورش ز جان جبرئیل است

چه نوری جان فروزی سینه تابی

نیرزد با شعاعش آفتابی

به خاک آلوده و پاک از مکان است

به بند روز و شب پاک از زمان است

شمار روزگارش از نفس نیست

چنین جوینده و یابنده کس نیست

گهی وامانده و ساحل مقامش

گهی دریای بی پایان به جامش

همین دریا همین چوب کلیم است

که از وی سینه ی دریا دو نیم است

غزالی مرغزارش آسمانی

خورد آبی ز جوی کهکشانی

زمین و آسمان او را مقامی

میان کاروان تنها خرامی

ز احوالش جهان ظلمت و نور

صدای صور و مرگ و جنت و حور

ازو ابلیس و آدم را نمودی

ازو ابلیس و آدم را گشودی

نگه از جلوه ی او ناشکیب است

تجلی های او یزدان فریب است

به چشمی خلوت خود را ببیند

به چشمی جلوت خود را ببیند

اگر یک چشم بربندد گناهی است

اگر با هر دو بیند شرط راهی است

ز جوی خویش بحری آفریند

گهر گردد به قعر خود نشیند

همان دم صورت دیگر پذیرد

شود غواص و خود را باز گیرد

درو هنگامه های بی خروش است

درو رنگ و صدا بی چشم و گوش است

درون شیشه ی او روزگار است

ولی بر ما به تدریج آشکار است

حیات از وی بر اندازد کمندی

شود صیاد هر پست و بلندی

ازو خود را به بند خود درآرد

گلوی ماسوا را هم فشارد

دو عالم می شود روزی شکارش

فتد اندر کمند تابدارش

اگر این هر دو عالم را بگیری

همه آفاق میرد تو نمیری

منه پا در بیابان طلب سست

نخستین گیر آن عالم که در توست

اگر زیری ز خود گیری زبر شو

خدا خواهی به خود نزدیک تر شو

به تسخیر خود افتادی اگر طاق

تو را آسان شود تسخیر آفاق

خنک روزی که گیری این جهان را

شکافی سینه ی نه آسمان را

گذارد ماه پیش تو سجودی

برو پیچی کمند از موج دودی

درین دیر کهن آزاد باشی

بتان را بر مراد خود تراشی

به کف بردن جهان چار سو را

مقام نور و صوت و رنگ و بو را

فزونش کم کم او بیش کردن

دگرگون بر مراد خویش کردن

به رنج و راحت او دل نبستن

طلسم نه سپهر او شکستن

فرورفتن چو پیکان در ضمیرش

ندادن گندم خود با شعیرش

شکوه خسروی این است این است

همین ملک است کو توام بدین است

 

سوال دوم

چه بحر است این که علمش ساحل آمد

ز قعر او چه گوهر حاصل آمد

 

جواب

حیات پر نفس بحر روانی

شعور آگهی او را کرانی

چه دریایی که ژرف و موج دار است

هزاران کوه و صحرا بر کنار است

مپرس از موج های بی قرارش

که هر موجش برون جست از کنارش

گذشت از بحر و صحرا را نمی داد

نگه را لذت کیف و کمی داد

هر آن چیزی که آید در حضورش

منور گردد از فیض شعورش

به خلوت مست و صحبت ناپذیر است

ولی هر شی ز نورش مستنیر است

نخستین می نماید مستنیرش

کند آخر به آیینی اسیرش

شعورش با جهان نزدیک تر کرد

جهان او را ز راز او خبر کرد

خرد بند نقاب از رخ گشودش

ولیکن نطق عریان تر نمودش

نگنجد اندرین دیر مکافات

جهان او را مقامی از مقامات

برون از خویش می بینی جهان را

در و دشت و یم و صحرا و کان را

جهان رنگ و بو گلدسته ی ما

ز ما آزاد و هم وابسته ی ما

خودی او را به یک تار نگه بست

زمین و آسمان و مهر و مه بست

دل ما را به او پوشیده راهی است

که هر موجود ممنون نگاهی است

گر او را کس نبیند زار گردد

اگر بیند یم و کهسار گردد

جهان را فربهی از دیدن ما

نهالش رسته از بالیدن ما

حدیث ناظر و منظور رازی است

دل هر ذره در عرض نیازی است

تو ای شاهد مرا مشهود گردان

ز فیض یک نظر موجود گردان

کمال ذات شی موجود بودن

برای شاهدی مشهود بودن

ز دانش در حضور ما نبودن

منور از شعور ما نبودن

جهان غیر از تجلی های ما نیست

که بی ما جلوه ی نور و صدا نیست

تو هم از صحبتش یاری طلب کن

نگه را از خم و پیچش ادب کن

“یقین میدان که شیران شکاری

درین ره خواستند از مور یاری”

به یاری های او از خود خبر گیر

تو جبریل امینی بال و پر گیر

به بسیاری گشا چشم خرد را

که دریابی تماشای احد را

نصیب خود ز بوی پیرهن گیر

به کنعان نکهت از مصر و یمن گیر

خودی صیاد و نخچیرش مه و مهر

اسیر بند تدبیرش مه و مهر

چو آتش خویش را اندر جهان زن

شبیخون بر مکان و لامکان زن

 

سوال سوم

وصال ممکن و واجب به هم چیست

حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست

 

جواب

سه پهلو این جهان چون و چند است

خرد کیف و کم او را کمند است

جهان طوسی و اقلیدس است این

پی عقل زمین فرسا بس است این

زمانش هم مکانش اعتباری است

زمین و آسمانش اعتباری است

کمان را زه کن و آماج دریاب

ز حرفم نکته ی معراج دریاب

مجو مطلق درین دیر مکافات

که مطلق نیست جز نورالسموات

حقیقت لازوال و لامکان است

مگو دیگر که عالم بی کران است

کران او درون است و برون نیست

درونش پست بالا کم فزون نیست

درونش خالی از بالا و زیر است

ولی بیرون او وسعت پذیر است

ابد را عقل ما ناسازگار است

یکی از گیر و دار او هزار است

چو لنگ است او سکون را دوست دارد

نبیند مغز و دل بر پوست دارد

حقیقت را چو ما صد پاره کردیم

تمیز ثابت و سیاره کردیم

خرد در لامکان طرح مکان بست

چو زناری زمان را بر میان بست

زمان را در ضمیر خود ندیدم

مه و سال و شب و روز آفریدم

مه و سالت نمی ارزد به یک جو

به حرف ” کم لبثتم ” غوطه زن شو

به خود رس از سر هنگامه برخیز

تو خود را در ضمیر خود فرو ریز

تن و جان را دو تا گفتن کلام است

تن و جان را دو تا دیدن حرام است

به جان پوشیده رمز کائنات است

بدن خالی ز احوال حیات است

عروس معنی از صورت حنا بست

نمود خویش را پیرایه ها بست

حقیقت روی خود را پرده باف است

که او را لذتی در انکشاف است

بدن را تا فرنگ از جان جدا دید

نگاهش ملک و دین را هم دو تا دید

کلیسا سبحه ی پطرس شمارد

که او با حاکمی کاری ندارد

به کار حاکمی مکر و فنی بین

تن بی جان و جان بی تنی بین

خرد را با دل خود همسفر کن

یکی بر ملت ترکان نظر کن

به تقلید فرنگ از خود رمیدند

میان ملک و دین ربطی ندیدند

” یکی ” را آنچنان صد پاره دیدیم

عدد بهر شمارش آفریدیم

کهن دیری که بینی مشت خاک است

دمی از سرگذشت ذات پاک است

حکیمان مرده را صورت نگارند

ید موسی دم عیسی ندارند

درین حکمت دلم چیزی ندید است

برای حکمت دیگر تپید است

من این گویم جهان در انقلاب است

درونش زنده و در پیچ و تاب است

ز اعداد و شمار خویش بگذر

یکی در خود نظر کن پیش بگذر

در آن عالم که جزو از کل فزون است

قیاس رازی و طوسی جنون است

زمانی با ارسطو آشنا باش

دمی با ساز بیکن هم نوا باش

و لیکن از مقامشان گذر کن

مشو گم اندرین منزل سفر کن

به آن عقلی که داند بیش و کم را

شناسد اندرون کان و یم را

جهان چند و چون زیر نگین کن

به گردون ماه و پروین را کمین کن

ولیکن حکمت دیگر بیاموز

رهان خود را از این مکر شب و روز

مقام تو برون از روزگار است

طلب کن آن یمین کو بی یسار است

 

سوال چهارم

قدیم و محدث از هم چون جدا شد

که این عالم شد آن دیگر خدا شد

اگر معروف و عارف ذات پاک است

چه سودا در سر این مشت خاک است

 

جواب

خودی را زندگی ایجاد غیر است

فراق عارف و معروف خیر است

قدیم و محدث ما از شمار است

شمار ما طلسم روزگار است

دمادم دوش و فردا می شماریم

به هست و بود و باشد کار داریم

ازو خود را بریدن فطرت ماست

تپیدن نارسیدن فطرت ماست

نه ما را در فراق او عیاری

نه او را بی وصال ما قراری

نه او بی ما نه ما بی او چه حال است

فراق ما فراق اندر وصال است

جدایی خاک را بخشد نگاهی

دهد سرمایه ی کوهی بکاهی

جدایی عشق را آیینه دار است

جدایی عاشقان را سازگار است

اگر ما زنده ایم از دردمندی است

وگر پاینده ایم از دردمندی است

من و او چیست اسرار الهی است

من و او بر دوام ما گواهی است

به خلوت هم به جلوت نور ذات است

میان انجمن بودن حیات است

محبت دیده ور بی انجمن نیست

محبت خود نگر بی انجمن نیست

به بزم ما تجلی هاست بنگر

جهان ناپید و او پیداست بنگر

در و دیوار و شهر و کاخ و کو نیست

که اینجا هیچکس جز ما و او نیست

گهی خود را ز ما بیگانه سازد

گهی ما را چو سازی می نوازد

گهی از سنگ تصویرش تراشیم

گهی نادیده بر وی سجده پاشیم

گهی هر پرده ی فطرت دریدیم

جمال یار بی باکانه دیدیم

چه سودا در سر این مشت خاک است

از این سودا درونش تابناک است

چه خوش سودا که نالد از فراقش

ولیکن هم ببالد از فراقش

فراق او چنان صاحب نظر کرد

که شام خویش را بر خود سحر کرد

خودی را دردمند امتحان ساخت

غم دیرینه را عیش جوان ساخت

گهرها سلک سلک از چشم تر برد

ز نخل ماتمی شیرین ثمر برد

خودی را تنگ در آغوش کردن

فنا را با بقا هم دوش کردن

محبت در گره بستن مقامات

محبت در گذشتن از نهایات

محبت ذوق انجامی ندارد

طلوع صبح او شامی ندارد

به راهش چون خرد پیچ و خمی هست

جهانی در فروغ یک دمی هست

هزاران عالم افتد در ره ما

به پایان کی رسد جولانگه ما

مسافر جاودان زی جاودان میر

جهانی را که پیش آید فراگیر

به بحرش گم شدن انجام ما نیست

اگر او را تو درگیری فنا نیست

خودی اندر خودی گنجد محال است

خودی را عین خود بودن کمال است

 

سوال پنجم

که من باشم مرا از من خبر کن

چه معنی دارد اندر خود سفر کن

 

جواب

خودی تعویذ حفظ کائنات است

نخستین پرتو ذاتش حیات است

حیات از خواب خوش بیدار گردد

درونش چون یکی بسیار گردد

نه او را بی نمود ما گشودی

نه ما را بی گشود او نمودی

ضمیرش بحر ناپیدا کناری

دل هر قطره موج بی قراری

سر و برگ شکیبایی ندارد

به جز افراد پیدایی ندارد

حیات آتش خودی ها چون شررها

چو انجم ثابت و اندر سفرها

ز خود نارفته بیرون غیر بین است

میان انجمن خلوت نشین است

یکی بنگر به خود پیچیدن او

ز خاک پی سپر بالیدن او

نهان از دیده ها در های و هویی

دمادم جستجوی رنگ و بویی

ز سوز اندرون در جست و خیز است

به آیینی که با خود در ستیز است

جهان را از ستیز او نظامی

کف خاک از ستیز آیینه فامی

نریزد جز خودی از پرتو او

نخیزد جز گهر اندر زو او

خودی را پیکر خاکی حجاب است

طلوع او مثال آفتاب است

درون سینه ی ما خاور او

فروغ خاک ما از جوهر او

تو می گویی مرا از ” من ” خبر کن

چه معنی دارد اندر خود سفرکن

تو را گفتم که ربط جان و تن چیست

سفر در خود کن و بنگر که من چیست

سفر در خویش زادن بی اب و مام

ثریا را گرفتن از لب بام

ابد بردن به یک دم اضطرابی

تماشا بی شعاع آفتابی

ستردن نقش هر امید و بیمی

زدن چاکی به دریا چون کلیمی

شکستن این طلسم بحر و بر را

ز انگشتی شکافیدن قمر را

چنان باز آمدن از لامکانش

درون سینه او در کف جهانش

ولی این راز را گفتن محال است

که دیدن شیشه و گفتن سفال است

چه گویم از ” من ” و از توش و تابش

کند انا عرضنا بی نقابش

فلک را لرزه بر تن از فر او

زمان و هم مکان اندر بر او

نشیمن را دل آدم نهاد است

نصیب مشت خاکی او فتاد است

جدا از غیر و هم وابسته ی غیر

گم اندر خویش و هم پیوسته ی غیر

خیال اندر کف خاکی چسان است

که سیرش بی مکان و بی زمان است

به زندان است و آزاد است این چیست

کمند و صید و صیاد است این چیست

چراغی در میان سینه ی توست

چه نور است این که در آیینه ی توست

مشو غافل که تو او را امینی

چه نادانی که سوی خود نبینی

 

سوال ششم

چه جزو است آنکه او از کل فزون است

طریق جستن آن جز و چون است

 

جواب

خودی ز اندازه های ما فزون است

خودی زان کل که تو بینی فزون است

ز گردون بار بار افتد که خیزد

به بحر روزگار افتد که خیزد

جز او در زیر گردون خود نگر کیست؟

به بی بالی چنان پرواز گر کیست؟

به ظلمت مانده و نوری در آغوش

برون از جنت و حوری در آغوش

به آن نطقی دل آویزی که دارد

ز قعر زندگی گوهر برآرد

ضمیر زندگانی جاودانی است

به چشم ظاهرش بینی زمانی است

به تقدیرش مقام هست و بود است

نمود خویش و حفظ این نمود است

چه می پرسی چه گون است و چه گون نیست

که تقدیر از نهاد او برون نیست

چه گویم از چه گون و بی چه گونش

برون مجبور و مختار اندرونش

چنین فرموده ی سلطان بدر است

که ایمان در میان جبر و قدر است

تو هر مخلوق را مجبور گویی

اسیر بند نزد و دور گویی

ولی جان از دم جان آفرین است

به چندین جلوه ها خلوت نشین است

ز جبر او حدیثی در میان نیست

که جان بی فطرت آزاد جان نیست

شبیخون بر جهان کیف و کم زد

ز مجبوری به مختاری قدم زد

چو از خود گرد مجبوری فشاند

جهان خویش را چون ناقه راند

نگردد آسمان بی رخصت او

نتابد اختری بی شفقت او

کند بی پرده روزی مضمرش را

به چشم خویش بیند جوهرش را

قطار نوریان در رهگذار است

پی دیدار او در انتظار است

شراب افرشته از تاکش بگیرد

عیار خویش از خاکش بگیرد

چه پرسی از طریق جستجویش

فرو آرد مقام های و هویش

شب و روزی که داری بر ابد زن

فغان صبحگاهی بر خرد زن

خرد را از حواس آید متاعی

فغان از عشق می گیرد شعاعی

خرد جز را فغان کل را بگیرد

خرد میرد فغان هرگز نمیرد

خرد بهر ابد ظرفی ندارد

نفس چون سوزن ساعت شمارد

تراشد روزها شب ها سحرها

نگیرد شعله و چیند شررها

فغان عاشقان انجام کاری است

نهان در یک دم او روزگاری است

خودی تا ممکناتش وا نماید

گره از اندرون خود گشاید

از آن نوری که وا بیند نداری

تو او را فانی و آنی شماری

از آن مرگی که می آید چه باک است

خودی چون پخته شد از مرگ پاک است

ز مرگ دیگری لرزد دل من

دل من جان من آب و گل من

ز کار عشق و مستی برفتادن

شرار خود به خاشاکی ندادن

به دست خود کفن بر خود بریدن

به چشم خویش مرگ خویش دیدن

تو را این مرگ هر دم در کمین است

بترس از وی که مرگ ما همین است

کند گور تو اندر پیکر تو

نکیر و منکر او در بر تو

 

سوال هفتم

مسافر چون بود رهرو کدام است

که را گویم که او مرد تمام است

 

جواب

اگر چشمی گشایی بر دل خویش

درون سینه بینی منزل خویش

سفر اندر حضر کردن چنین است

سفر از خود به خود کردن همین است

کسی اینجا نداند ما کجاییم

که در چشم مه و اختر نیاییم

مجو پایان که پایانی نداری

به پایان تا رسی جانی نداری

نه ما را پخته پنداری که خامیم

به هر منزل تمام و ناتمامیم

به پایان نارسیدن زندگانی است

سفر ما را حیات جاودانی است

ز ماهی تا به مه جولانگه ما

مکان و هم زمان گرد ره ما

به خود پیچیم و بی تاب نمودیم

که ما موجیم و از قعر وجودیم

دمادم خویش را اندر کمین باش

گریزان از گمان سوی یقین باش

تب و تاب محبت را فنا نیست

یقین و دید را نیز انتها نیست

کمال زندگی دیدار ذات است

طریقش رستن از بند جهات است

چنان با ذات حق خلوت گزینی

تو را او بیند و او را تو بینی

منور شو ز نور من یرانی

مژه بر هم مزن تو خود نمانی

به خود محکم گذر اندر حضورش

مشو ناپید اندر بحر نورش

نصیب ذره کن آن اضطرابی

که تابد در حریم آفتابی

چنان در جلوه گاه یار میسوز

عیان خود را نهان او را برافروز

کسی کو دید عالم را امام است

من و تو ناتمامیم او تمام است

اگر او را نیابی در طلب خیز

اگر یابی به دامانش درآویز

فقیه و شیخ و ملا را مده دست

مرو مانند ماهی غافل از شست

به کار ملک و دین او مرد راهی است

که ما کوریم و او صاحب نگاهی است

مثال آفتاب صبحگاهی

دمد از هر بن مویش نگاهی

فرنگ آیین جمهوری نهاد است

رسن از گردن دیوی گشاد است

نوا بی زخمه و سازی ندارد

ابی طیاره پروازی ندارد

ز باغش کشت ویرانی نکوتر

ز شهر او بیابانی نکوتر

چو رهزن کاروانی در تک و تاز

شکم ها بهر نانی در تک و تاز

روان خوابید و تن بیدار گردید

هنر با دین و دانش خوار گردید

خرد جز کافری کافر گری نیست

فن افرنگ جز مردم دری نیست

گروهی را گروهی در کمین است

خدایش یار اگر کارش چنین است

ز من ده اهل مغرب را پیامی

که جمهور است تیغ بی نیامی

چه شمشیری که جان ها می ستاند

تمیز مسلم و کافر نداند

نماند در غلاف خود زمانی

برد جان خود و جان جهانی

 

سوال هشتم

کدامی نکته را نطق است اناالحق

چه گویی هرزه بود آن رمز مطلق

 

جواب

من از رمز اناالحق باز گویم

دگر با هند و ایران راز گویم

مغی در حلقه ی دیر این سخن گفت

“حیات از خود فریبی خورد و من گفت

خدا خفت و وجود ما ز خوابش

وجود ما نمود ما ز خوابش

مقام تحت وفوق و چارسو خواب

سکون و سیر و شوق و جستجو خواب

دل بیدار و عقل نکته بین خواب

گمان و فکر و تصدیق و یقین خواب

تو را این چشم بیداری به خواب است

تو را گفتار و کرداری به خواب است

چو او بیدار گردد دیگری نیست

متاع شوق را سوداگری نیست”

فروغ دانش ما از قیاس است

قیاس ما ز تقدیر حواس است

چو حس دیگر شد این عالم دگر شد

سکون و سیر و کیف و کم دگر شد

توان گفتن جهان رنگ و بو نیست

زمین و آسمان و کاخ و کو نیست

توان گفتن که خوابی یا فسونی است

حجاب چهره ی آن بی چگونی است

توان گفتن همه نیرنگ هوش است

فریب پرده های چشم و گوش است

خودی از کائنات رنگ و بو نیست

حواس ما میان ما و او نیست

نگه را در حریمش نیست راهی

کنی خود را تماشا بی نگاهی

حساب روزش از دور فلک نیست

به خود بینی ظن و تخمین و شک نیست

اگر گویی که ” من ” وهم و گمان است

نمودش چون نمود این و آن است

بگو با من که دارای گمان کیست

یکی در خود نگر آن بی نشان کیست

جهان پیدا و محتاج دلیلی

نمی آید به فکر جبرئیلی

خودی پنهان ز حجت بی نیاز است

یکی اندیش و دریاب این چه راز است

خودی را حق بدان باطل مپندار

خودی را کشت بی حاصل مپندار

خودی چون پخته گردد لازوال است

فراق عاشقان عین وصال است

شرر را تیز بالی میتوان داد

تپید لایزالی می توان داد

دوام حق جزای کار او نیست

که او را این دوام از جستجو نیست

دوام آن به که جان مستعاری

شود از عشق و مستی پایداری

وجود کوهسار و دشت و در هیچ

جهان فانی، خودی باقی، دگر هیچ

دگر از شنکر و منصور کم گوی

خدا را هم به راه خویشتن جوی

به خود گم بهر تحقیق خودی شو

انا الحق گوی و صدیق خودی شو

 

سوال نهم

که شد بر سر وحدت واقف آخر؟

شناسای چه آمد عارف آخر؟

 

جواب

ته گردون مقام دلپذیر است

ولیکن مهر و ماهش زود میر است

به دوش شام نعش آفتابی

کواکب را کفن از ماهتابی

پرد کهسار چون ریگ روانی

دگرگون می شود دریا به آنی

گلان را در کمین باد خزان است

متاع کاروان از بیم جان است

ز شبنم لاله را گوهر نماند

دمی ماند دمی دیگر نماند

نوا نشنیده در چنگی بمیرد

شرر ناجسته در سنگی بمیرد

مپرس از من ز عالمگیری مرگ

من و تو از نفس زنجیری مرگ

 

غزل

فنا را باده ی هر جام کردند

چه بی دردانه او را عام کردند

تماشا گاه مرگ ناگهان را

جهان ماه و انجم نام کردند

اگر یک ذره اش خوی رم آموخت

به افسون نگاهی رام کردند

قرار از ما چه می جویی که ما را

اسیر گردش ایام کردند

خودی در سینه ی چاکی نگهدار

ازین کوکب چراغ شام کردند

 

جهان یک سر مقام آفلین است

درین غربت سرا عرفان همین است

دل ما در تلاش باطلی نیست

نصیب ما غم بی حاصلی نیست

نگه دارند اینجا آرزو را

سرور ذوق و شوق جستجو را

خودی را لازوالی میتوان کرد

فراقی را وصالی میتوان کرد

چراغی از دم گرمی توان سوخت

به سوزن چاک گردون میتوان دوخت

خدای زنده بی ذوق سخن نیست

تجلی های او بی انجمن نیست

که برق جلوه ی او بر جگر زد؟

که خورد آن باده و ساغر به سر زد ؟

عیار حسن و خوبی از دل کیست؟

مه او در طواف منزل کیست؟

الست از خلوت نازی که برخاست؟

بلی از پرده ی سازی که برخاست؟

چه آتش عشق در خاکی بر افروخت

هزاران پرده یک آواز ما سوخت

اگر ماییم گردان جام ساقی است

به بزمش گرمی هنگامه باقی است

مرا دل سوخت بر تنهایی او

کنم سامان بزم آرایی او

مثال دانه می کارم خودی را

برای او نگهدارم خودی را

 

خاتمه

تو شمشیری ز کام خود برون آ

برون آ از نیام خود برون آ

نقاب از ممکنات خویش برگیر

مه و خورشید و انجم را به برگیر

شب خود روشن از نور یقین کن

ید بیضا برون از آستین کن

کسی کو دیده را بر دل گشود است

شراری کشت و پروینی درود است

شراری جسته ای گیر از درونم

که من مانند رومی گرم خونم

وگرنه آتش از تهذیب نوگیر

برون خود بیافروز اندرون میر


واژگان دشوار : 1- این شعر از شیخ محمود شبستری در کتاب ” گلشن راز ” است

نویسندگان :

نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها