از مقام مومنان دوری چرا ؟

اقبال لاهوری

جاوید نامه

شماره 41

زنده رود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ می گوید

از مقام مومنان دوری چرا ؟

یعنی از فردوس مهجوری چرا ؟

 

حلاج

مرد آزادی که داند خوب و زشت

می نگنجد روح او اندر بهشت

جنت ملا می و حور و غلام

جنت آزادگان سیر دوام

جنت ملا خور و خواب و سرود

جنت عاشق تماشای وجود

حشر ملا شق قبر و بانگ صور

عشق شور انگیز خود صبح نشور

علم بر بیم و رجا دارد اساس

عاشقان را نی امید و نی هراس

علم ترسان از جلال کائنات

عشق غرق اندر جمال کائنات

علم را بر رفته و حاضر نظر

عشق گوید آنچه می آید نگر

علم پیمان بسته با آیین جبر

چاره ی او چیست غیر از جبر و صبر

عشق آزاد و غیور و ناصبور

در تماشای وجود آمد جسور

عشق ما از شکوه ها بیگانه ایست

گر چه او را گریه ی مستانه ایست

این دل مجبور ما مجبور نیست

ناوک ما از نگاه حور نیست

آتش ما را بیفزاید فراق

جان ما را سازگار آید فراق

بی خلش ها زیستن نازیستن

باید آتش در ته پا زیستن

زیستن این گونه تقدیر خودی است

از همین تقدیر تعمیر خودی است

ذره ای از شوق بی حد رشک مهر

گنجد اندر سینه ی او نه سپهر

شوق چون بر عالمی شبخون زند

آنیان را جاودانی می کند

 

زنده رود

گردش تقدیر مرگ و زندگیست

کس نداند گردش تقدیر چیست

 

حلاج

هر که از تقدیر دارد ساز و برگ

لرزد از نیروی او ابلیس و مرگ

جبر دین مرد صاحب همت است

جبر مردان از کمال قوت است

پخته مردی پخته تر گردد ز جبر

جبر مرد خام را آغوش قبر

جبر خالد عالمی برهم زند

جبر ما بیخ و بن ما برکند

کار مردان است تسلیم و رضا

بر ضعیفان راست ناید این قبا

تو که دانی از مقام پیر روم

می ندانی از کلام پیر روم

“بود گبری در زمان بایزید

گفت او را یک مسلمان سعید

خوشتر آن باشد که ایمان آوری

تا به دست آید نجات و سروری

گفت این ایمان اگر هست ای مرید

آن که دارد شیخ عالم بایزید

من ندارم طاقت آن تاب آن

کان فزون آمد ز کوشش های جان

 

رومی

کار ما غیر از امید و بیم نیست

هر کسی را همت تسلیم نیست

ای که گویی بودنی این بود شد

کارها پابند آیین بود، شد

معنی تقدیر کم فهمیده ای

نی خودی را نی خدا را دیده ای

مرد مومن با خدا دارد نیاز

با تو ما سازیم تو با ما بساز

عزم او خلاق تقدیر حق است

روز هیجا تیر او تیر حق است؟

 

زنده رود

کم نگاهان فتنه ها انگیختند

بنده ی حق را به دار آویختند

آشکارا بر تو پنهان وجود

بازگو آخر گناه تو چه بود

 

حلاج

بود اندر سینه ی من بانگ صور

ملتی دیدم که دارد قصد گور

مومنان با خوی و بوی کافران

لا اله گویان و از خود منکران

امر حق گفتند نقش باطل است

زانکه او وابسته ی آب و گل است

من به خود افروختم نار حیات

مرده را گفتم ز اسرار حیات

از خودی طرح جهانی ریختند

دلبری با قاهری آمیختند

هر کجا پیدا و ناپیدا خودی

بر نمی تابد نگاه ما خودی

نارها پوشیده اندر نور اوست

جلوه های کائنات از طور اوست

هر زمان هر دل درین دیر کهن

از خودی در پرده می گوید سخن

هر که از نارش نصیب خود نبرد

در جهان از خویشتن بیگانه مرد

هند و هم ایران ز نورش محرم است

آنکه نارش هم شناسد آن کم است

من ز نور و نار او دادم خبر

بنده ی محرم گناه من نگر

آنچه من کردم تو هم کردی بترس

محشری بر مرده آوردی بترس

 

طاهره

از گناه بنده ی صاحب جنون

کائنات تازه ای آید برون

شوق بی حد پرده ها را بردرد

کهنگی را از تماشا می برد

آخر از دار و رسن گیرد نصیب

برنگردد زنده از کوی حبیب

جلوه ی او بنگر اندر شهر و دشت

تا نپنداری که از عالم گذشت

در ضمیر عصر خود پوشیده است

اندرین خلوت چسان گنجیده است

 

زنده رود

ای تو را دادند درد جستجوی

معنی یک شعر خود با من بگوی

“قمری کف خاکستر و بلبل قفس رنگ

ای ناله نشان جگر سوخته ای چیست؟”

 

غالب

ناله ای کو خیزد از سوز جگر

هر کجا تاثیر او دیدم دگر

قمری از تاثیر او واسوخته

بلبل از وی رنگ ها اندوخته

اندرو مرگی به آغوش حیات

یک نفس اینجا حیات آنجا ممات

آنچنان رنگی که ارژنگی ازوست

آنچنان رنگی که بی رنگی ازوست

تو ندانی این مقام رنگ و بوست

قسمت هر دل به قدر های و هوست

یا به رنگ آ یا به بی رنگی گذر

تا نشانی گیری از سوز جگر

 

زنده رود

صد جهان پیدا درین نیلی فضاست

هر جهان را اولیا و انبیاست

 

غالب

نیک بنگر اندرین بود و نبود

پی به پی آید جهان ها در وجود

هر کجا هنگامه ی عالم بود

رحمة للعالمینی هم بود

 

زنده رود

فاش تر گو زانکه فهمم نارساست

 

غالب

این سخن را فاش تر گفتن خطاست

 

زنده رود

گفتگوی اهل دل بی حاصل است

 

غالب

نکته را بر لب رسیدن مشکل است

 

زنده رود

تو سراپا آتش از سوز طلب

بر سخن غالب نیایی ای عجب

 

غالب

خلق و تقدیر و هدایت ابتداست

رحمة للعالمینی انتهاست

 

زنده رود

من ندیدم چهره ی معنی هنوز

آتشی داری اگر ما را بسوز

 

غالب

ای چو من بیننده ی اسرار شعر

این سخن افزونتر است از تار شعر

شاعران بزم سخن آراستند

این کلیمان بی ید بیضاستند

آنچه تو از من بخواهی کافری است

کافری کو ماورای شاعری است

 

حلاج

هر کجا بینی جهان رنگ و بو

آن که از خاکش بروید آرزو

یا ز نور مصطفی او را بهاست

یا هنوز اندر تلاش مصطفی است

 

زنده رود

از تو پرسم گر چه پرسیدن خطاست

سر آن جوهر که نامش مصطفی است

آدمی یا جوهری اندر وجود

آنکه آید گاه گاهی در وجود

 

حلاج

پیش او گیتی جبین فرسوده است

خویش را خود عبدهو فرموده است

عبدهو از فهم تو بالاتر است

زانکه او هم آدم و هم جوهر است

جوهر او نی عرب نی اعجم است

آدم است و هم ز آدم اقدم است

عبدهو صورتگر تقدیرها

اندرو ویرانه ها تعمیرها

عبدهو هم جانفزا هم جانستان

عبده هم شیشه هم سنگ گران

عبد دیگر عبدهو چیزی دگر

ما سراپا انتظار او منتظر

عبدهو دهر است و دهر از عبدهو است

ما همه رنگیم و او بی رنگ و بوست

عبدهو با ابتدا بی انتهاست

عبدهو را صبح و شام ما کجاست

کس ز سرّ عبدهو آگاه نیست

عبدهو جز سرّ الا الله نیست

لا اله تیغ و دم او عبدهو

فاش تر خواهی بگو هو عبدهو

عبدهو چند و چگون کائنات

عبدهو راز درون کائنات

مدعا پیدا نگردد زین دو بیت

تا نبینی از مقام ما رمیت

بگذر از گفت و شنود ای زنده رود

غرق شو اندر وجود ای زنده رود

 

زنده رود

کم شناسم عشق را این کار چیست

ذوق دیدار است پس دیدار چیست

 

حلاج

معنی دیدار آن آخر زمان

حکم او بر خویشتن کردن روان

در جهان زی چون رسول انس و جان

تا چو او باشی قبول انس و جان

باز خود را بین همین دیدار اوست

سنت او سری از اسرار اوست

 

زنده رود

چیست دیدار خدای نه سپهر

آنکه بی حکمش نگردد ماه و مهر

 

حلاج

نقش حق اول به جان انداختن

باز او را در جهان انداختن

نقش جان تا در جهان گردد تمام

می شود دیدار حق دیدار عام

ای خنک مردی که از یک هوی او

نه فلک دارد طواف کوی او

وای درویشی که هویی آفرید

باز لب بربست و دم در خود کشید

حکم حق را در جهان جاری نکرد

نانی از جو خورد و کراری نکرد

خانقاهی جست و از خیبر رمید

راهبی ورزید و سلطانی ندید

نقش حق داری؟ جهان نخچیر توست

هم عنان تقدیر با تدبیر توست

عصر حاضر با تو می جوید ستیز

نقش حق بر لوح این کافر بریز

 

زنده رود

نقش حق را در جهان انداختند

من نمی دانم چسان انداختند

 

حلاج

یا به زور دلبری انداختند

یا به زور قاهری انداختند

زانکه حق در دلبری پیدا تر است

دلبری از قاهری اولی تر است

 

زنده رود

بازگو ای صاحب اسرار شرق

در میان زاهد و عاشق چه فرق؟

 

حلاج

زاهد اندر عالم دنیا غریب

عاشق اندر عالم عقبی غریب

 

زنده رود

معرفت را انتها نابودن است

زندگی اندر فنا آسودن است

 

حلاج

سکر یاران از تهی پیمانگی است

نیستی از معرفت بیگانگی است

ای که جویی در فنا مقصود را

در نمی یابد عدم موجود را

 

زنده رود

آنکه خود را بهتر از آدم شمرد

در خم و جامش نه می باقی نه درد

مشت خاک ما به گردون آشناست

آتش آن بی سر و سامان کجاست؟

 

حلاج

کم بگو زان خواجه ی اهل فراق

تشنه کام و از ازل خونین ایاق

ما جهول او عارف بود و نبود

کفر او این راز را بر ما گشود

از فتادن لذت برخاستن

عیش افزدون ز درد کاستن

عاشقی در نار او وا سوختن

سوختن بی نار او ناسوختن

زانکه او در عشق و خدمت اقدم است

آدم از اسرار او نامحرم است

چاک کن پیراهن تقلید را

تا بیاموزی ازو توحید را

 

زنده رود

ای تو را اقلیم جان زیر نگین

یک نفس با ما دگر صحبت گزین

 

حلاج

با مقامی در نمی سازیم و بس

ما سراپا ذوق پروازیم و بس

هر زمان دیدن تپیدن کار ماست

بی پر و بالی پریدن کار ماست

 

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها