
اقبال لاهوری
جاوید نامه
شماره 38
نوای حلاج
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست
تجلی دگری درخور تقاضا نیست
نظر به خویش چنان بسته ام که جلوه ی دوست
جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست
به ملک جم ندهم مصرع نظیری را
“کسی که کشته نشد از قبیله ی ما نیست”
اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت
تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست
تو ره شناس نئی وز مقام بی خبری
چه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست
ز قید و صید نهنگان حکایتی آور
مگو که زورق ما روشناس دریا نیست
مرید همت آن رهروم که پا نگذاشت
به جاده ای که در و کوه و دشت و دریا نیست
شریک حلقه ی رندان باده پیما باش
حذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست



