قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری

اشعار ویلیام بلیک

 

شعر نخست:

 

به باغ عشق رفتم
و آن‌چه را که هرگز ندیده بودم، دیدم:
کلیسای کوچکی بر گستره ای سبز
که در گذشته زمین بازی ام بود
و درهای کلیسا بسته بود
و بر سر درش نوشته بودند: “مبادا چنین و چنان کنی!”
پس به باغ عشق برگشتم
آن‌جا که هزاران گل خوشبو روییده بود
و دیدم که پُر از گور بود
و به‌جای گل‌ها، سنگِ گورها
و کشیش ها با ردای سیاه در رفت و آمد بودند
و با بوته های خار پیوند می زدند شور و خواهش مرا

شعر دوم:
از دوستم خشمگین بودم
خشم خود را شجاعانه با او در میان گذاشتم
خشم من فرو نشست و آرام شد
ازدشمن خود خشمگین بودم
این خشم را در اعماق ضمیر خود بر هم انباشتم،
این خشم اوج گرفت
و تمام جسم و جانم را تسخیر کرد.
هر صبح و شب،
لرزان و هراسان نهال خشم را با اشکهایم
 آبیاری کردم
و با لبخندی های ظاهری و فریبکارانه
بر این نهال نور تاباندم
و شب و روز رشد کرد
تا این که روزی به ثمر نشست
و یک سیب نورانی بر روی آن ظاهر شد
و دشمن من
 این سیب را که می درخشید
مشاهده کرد
و او می دانست که این سیب از آن من است.
وقتی شب
چون ابری سیاه همه جا را در برگرفت
 و او برای دزدی به باغ من آمد
صبح با خوشحالی دیدم
که دشمن من در زیر درخت
درازکش افتاده است.
 

شعر سوم:

آیا این است چیزی مقدس برای دیدن؟

در سر زمینی که غنی و ثروتمند است

اماکودکانش آواره و سر گردانند !

آنها را غذا می دهند دستان سرد ربا خواری

آیا یک نوا را فریاد می زنند دل رعشه ها ؟

آیا این نوا نوای شادی است؟

چه بسیاراند کودکان فقیر .

این جا سر زمین فقر و تباهی است.

خورشیدشان نمی درخشد هیچ گاه

متروک و عریان است دشت هاشان

پوشیده از خار است راه هاشان

اینجا زمستان همیشگی وابدی است

جایی که خورشید همیشه تابنده است

جایی که باران رحمت بر مردمانش می بارد

کودکانش هرگز گرسنه نخواهند ماند

و ذهن ها هرگز از فقر در هراس و تشویش نخواهد بود

“مترجم:محمدحسین بهرامیان”


شعر چهارم:

آنگاه که صدای کودکان
از روی سبزه ها شنیده می شود
و پچ‌ پچ‌ شان در باغ است
روزهای جوانی ام به شفافیت در ذهن‌ام نمایان می شوند
آن‌گاه کودکان به خانه می آیند.
خورشید هم غروب کرده است و شبنم های شب حلقه بسته‌اند
بهار و روز تو به هدر رفته است
و زمستان و شب تو هنوز پنهان.

شعر پنجم:

ببر 

ببر همچون شعله ای پر نور، 

می درخشی باز هم در عمق جنگل های تار شب. 

خود کدامین دست یا چشمان جاویدت پدید آورد؟ 

با چنین تصویر وحشت زا 

همچو برقی در میان چشم های بی قرار شب؟ 

در کدامین سرزمین یا آسمان دور 

شعله خورشید چشمانت درخشان شد؟ 

با کدامین بالها آنجا توان رفتن؟ 

با کدامین دستها تسخیر آن شعله شود ممکن؟ 

خود کدامین دست یا بازو؟ 

با چه فنی با چه تدبیری؟ 

تار و پود قالی قلب تو را می بافت؟ 

در چنان وضعی که قلب پر توانت 

ناگهان آهنگ طغیان یافت 

زندگی در سینه گرم تو جاری شد، 

قلب پر جوش تو ضربان یافت، 

خود کدامین دست یا بازوی پر هیبت؟ 

ماند و کار خویش کامل کرد، 

شاهکاری چون تو حاصل کرد. 

با کدامین پتک یا زنجیر؟ 

در کدامین کوره مغزت را پدید آورد؟ 

با چه سندانی ؟ 

با کدام ابزار؟ 

می توان ببری پدید آورد، 

ترس های سخت مهلک را تحمل کرد؟ 

آن زمان، 

چون اختران تابناک آسمان سرنیزه هاشان را روان کردند. 

جویها و رودهای پاک جنت را، 

با بلور اشکهای خود جوان کردند، 

آن که خورشید نگاهت را پدید آورد، 

دیدنت لبخند بر لبهای پر مهرش نشاند آیا؟ 

آن که خشم جاودانت را پدید آورد، 

خود هم او خون در رگان بره ای کوچک دواند آیا؟ 

ببر همچون شعله ای پر نور 

می درخشی باز هم در عمق جنگل های تار شب. 

خود کدامین دست یا چشمان جاویدت پدید آورد؟ 

با چنین تصویر وحشت زا 

همچو برقی در میان چشم های بی قرار شب؟ 

“ترجمه:کامبیز منوچهریان”


  واژگان کلیدی: اشعار ویلیام بلیک،نمونه شعر ویلیام بلیک،شاعر ویلیام بلیک،شاعر و نقاش،شعرهای ویلیام بلیک،شعری از ویلیام بلیک،یک شعر از ویلیام بلیک،شعر کوتاه ویلیام بلیک،شعر ترجمه شده به فارسی ویلیام بلیک،شعر برگردان به پارسی ویلیام بلیک.

William Blake،quotes،poems.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code