
شعر نخست:
پياز چيز ديگرى است
دل و روده ندارد
تا مغزِ مغز پياز است
تا حد پياز بودن
پياز بودن از بيرون
پياز بودن تا ريشه
پياز مى تواند بى دلهره اى
به درونش نگاه كند
در ما بيگانگى و بى رحمى است
كه پوست به زحمت آن را پوشانده
جهنم بافت هاي داخلي در ماست
آناتومي پر شور
اما در پياز به جاي روده هاي پيچ در پيچ
فقط پياز است
پياز چندين برابر عريان تر است
تا عمق، شبيه به خودش
پياز وجودي ست بي تناقض
پياز پديده ي موفقي ست
لايه اي درون لايه ي ديگر، به همين سادگي
بزرگ تر كوچكتر را در بر گرفته
و در لايه ي بعدي يكي ديگر يعني سومي ، چهارمي
فوگ متمايل به مركز
پژواكي كه به كر تبديل مي شود
پياز
اين شد يك چيزي
نجيب ترين شكم دنيا
از خودش هاله هاي مقدسي مي تند
براي شكوهش
در ما
چربي ها و عصب ها و رگ ها
مخاط و رمزيات
حماقت كامل شدن را از ما دريغ كرده اند
شعر دوم:
هردو بر اين باورند
كه حسی ناگهانی آنها را بههم پيوند داده.
چنين اطميناني زيباست،
اما ترديد زيباتر است.
چون قبلا همديگر را نمی شناختند،
گمان می بردند هرگز چيزی ميان آنها نبوده.
اما نظر خيابانها،پلهها و راهروهایی
كه آن دو می توانستهاند از سالها پيش
از كنار هم گذشته باشند، در اينباره چيست؟
دوست داشتم از آنها بپرسم
آيا به ياد نمی آورند-
شايد درون دری چرخان
زمانی روبروی هم؟
يک ” ببخشيد” در ازدحام مردم؟
يک صدای «اشتباه گرفتهايد» در گوشی تلفن؟
– ولی پاسخشان را ميدانم.
نه، چيزي به ياد نميآورند.
بسيار شگفتزده ميشدند
اگر ميدانستند ، كه ديگر مدتهاست
بازيچهاي در دست اتفاق بودهاند.
هنوز كاملا آماده نشده
كه براي آنها تبديل به سرنوشت شود،
آنها را به هم نزديك ميكرد، دور ميكرد،
جلو راهشان را ميگرفت
و خندهي شيطانيش را فرو ميخورد و
كنار ميجهيد.
علائم و نشانههايي بوده
هر چند ناخوانا.
شايد سه سال پيش
يا سهشنبهي گذشته
برگ درختي از شانهي يكيشان
به شانهي ديگري پرواز كرده؟
چيزي بوده كه يكي آن را گم كرده
ديگري آن را يافته و برداشته.
از كجا معلوم توپي در بوتههاي كودكي نبوده باشد؟
دستگيرهها و زنگدرهايي بوده
كه يكيشان لمس كرده و در فاصلهاي كوتاه آن ديگري.
چمدانهايي كنار هم در انبار.
شايد يك شب هر دو يك خواب را ديده باشند،
كه بلافاصله بعد از بيدار شدن محو شده.
بالاخره هر آغازي
فقط ادامهايست
و كتاب حوادث
هميشه از نيمهي آن باز ميشود.
“مترجم:مارک اسموژنسکی،شهرام شیدایی”
شعر سوم:
سینما را ترجیح میدهم.
گربهها را ترجیح میدهم.
بلوطهای کنار رود وارتا را ترجیح میدهم.
دیکنز را به داستایفسکی ترجیح میدهم.
خودم که آدمها را دوست دارد،
بر خودم که عاشق بشریت است، ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم نخ و سوزن دمِ دستام باشد،
چون ممکن است لازماش داشته باشم.
رنگ سبز را ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم برای هر چیزی
دنبال مقصر نگردم.
استثناها را ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم زودتر از خانه بیرون بروم.
ترجیح میدهم با دکترها، دربارهی چیزهای دیگر صحبت کنم.
تصویرهای قدیمیِ پُر از خطهای ریز را ترجیح میدهم.
مضخرف بودنِ شعر نوشتن را
به مضخرف بودنِ شعر ننوشتن ترجیح میدهم.
در روابط عاشقانه،
جشنهای بیمناسبت را ترجیح میدهم،
تا بتوانم هر روز را جشن بگیرم.
اخلاقگرایان را ترجیح میدهم،
آنهایی را که هیچ وعدهای نمیدهند.
مهربانیِ حسابشده را
به اعتمادِ بیشازحد ترجیح میدهم.
منطقهی غیرنظامی را ترجیح میدهم.
کشورهای اشغالشده را بر کشورهای اشغالکننده ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم به هر چیزی، کمی شک بکنم.
جهنمِ بینظمی را به جهنمِ نظم ترجیح میدهم.
افسانههای برادران گریم را به اخبار صفحهی اول روزنامهها ترجیح میدهم.
برگهای بدون گُل را به گُلهای بدون برگ ترجیح میدهم.
سگهایی که دُمشان بریده نشده را ترجیح میدهم.
چشمهای روشن را ترجیح میدهم، چون چشمهای خودم تیرهاند.
کشوهای میز را ترجیح میدهم.
چیزهای زیادی را که در اینجا از آنها نامی نبردهام،
به چیزهای زیادی که خودم ناگفته گذاشتهام ترجیح میدهم.
صفرهای تنها را به صفرهای بهصفشده برای عدد شدن، ترجیح میدهم.
تعیین زمان توسط حشرات را به تعیین زمان توسط ستارهها ترجیح میدهم.
ترجیح میدهم بزنم به تخته.
ترجیح میدهم نپرسم چقدر و کِی.
ترجیح میدهم این احتمال را درنظربگیرم
که دنیا به یک دلیلی بهوجود آمده است.
“مترجم:شهرام شیدایی”
شعر چهارم:
هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
ناشی به دنیا آمده ایم
و خام خواهیم رفت.
حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه ی دنیا می بودیم
هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم
هیچ روزی تکرار نمی شود
دوشب شبیه هم نیست
دوبوسه یکی نیستند
نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست
دیروز ، وقتی کسی در حضور من
اسم تو را بلند گفت
طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
به اتاق افتاده باشد.
امروز که با همیم
رو به دیوار کردم
رز! رز چه شکلی است؟
آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد
ای ساعت بد هنگام
چرا با ترس بی دلیل می آمیزی؟
هستی – پس باید سپری شوی
سپری می شوی- زیبایی در همین است
هر دو خندان ونیمه در آغوش هم
می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
هر چند باهم متفاوتیم
مثل دو قطره ی آب زلال.
درِ سنگی را میزنم.
میخواهم به درونت داخل شوم،
و دوروبر را نگاه كنم
تورا مثل هوا نفس بكشم.
من كاملا بسته هستم
حتا اگر تكه تكه شویم
باز كاملا بسته خواهیم ماند.
حتا اگر به شكل ماسه درآییم
هیچكس را به خود راه نمیدهیم.
درِ سنگی را میزنم
ـ منم، اجازهی ورود بده.
صرفا از روی كنجكاوی آمدهام.
كنجكاویای كه تنها فرصتش زندگیست.
میخواهم نگاهی به قصرت بیندازم،
و بعد، از یك برگ و قطرهی آب هم دیدن كنم.
برای این همه كار زمان كم آوردم.
میرایی من باید تو را متاثر میكرد.
و ضروریست كه جدیت را حفظ كنم
از اینجا برو.
من فاقد عضلات خندیدنم.
منم، اجازهی ورود بده
شنیدهام كه در تو اتاقهایی بزرگ و خالی هست،
اتاقهای از نظر پنهان مانده، با زیباییهایی بیمصرف،
مسكوت، بی طنین گامهای كسی.
قبول كن كه خودت چیزی از آن نمیدانی.
اما در آنها جایی وجود ندارد
زیبا، شاید، اما
خارج از حواس ناقص تو.
میتوانی مرا بشناسی، اما هرگز مرا تجربه نخواهی كرد.
همهی سطحم مقابل چشمان توست
اما همهی درونم وارونه.
درِ سنگی را میزنم
ـ منم، اجازهی ورود بده.
دنبال سرپناهی همیشگی در تو نیستم.
منم , بدبخت نیستم.
بیخانمان نیستم.
دوست دارم دوباره به دنیایی كه در آنم برگردم.
دست خالی وارد شده و دست خالی بیرون خواهم آمد.
و برای اثبات اینكه در تو واقعا حضور داشتهام
چیزی جز كلماتی كه هیچ كس باورشان نخواهد كرد
عرضه نخواهم كرد.
اجازهی ورود نخواهی داشت ـ سنگ میگوید ـ
حس همیاری نداری.
هیچ حسی جایگزین حس همیاری نخواهد شد.
حتا اگر چشم تیزبینی تا حد همه چیزبینی یافت شود
بدون حس همیاری به هیچ دردی نمیخورد.
اجازهی ورود نخواهی داشت
تازه میتوانی شمهای از آن حس
شكل نخستینهی آن، و تنها تصوری از آن را داشته باشی.
درِ سنگی را میزنم.
ـ منم، اجازهی ورود بده.
منتظر ورود به بارگاه تو بمانم
از برگ بپرس، همان را كه من گفتم خواهد گفت
از قطرهی آب بپرس، همان را كه برگ گفت خواهد گفت.
دست آخر از تارِ موی سرِ خودت بپرس.
خنده مرا نمیگشاید، خنده، خندهی بزرگ
خندهای كه با آن نمیتوانم بخندم.
درِ سنگی را میزنم.
ـ منم، اجازهی ورود بده.
ـ من دری ندارم ـ سنگ میگوید.
واژگان کلیدی:اشعار ویسلاوا شیمبورسکا،نمونه شعر ویسلاوا شیمبورسکا،اشعار ویسواوا شیمبورسکا،شعری از ویسلاوا شیمبورسکا،یک شعر از ویسلاوا شیمبورسکا،شاعر ویسلاوا شیمبورسکا،شعرهای ویسلاوا شیمبورسکا،شعر ترجمه شده به فارسی ویسلاوا شیمبورسکا،سروده های برگردان به پارسی ویسلاوا شیمبورسکا،شاعر لهستانی،شاعر اهل کشور لهستان،شعر لهستان.
Wisława Szymborska،poem،quotes






خیلی دوسش دارم 🥲
شیمبورسکا!!!
تو برایم
یادآور هستی
به اویی
که شعرهایت را دوست دارد!
من که نمی توانم شعرهایت شوم
من همان شعرهایی هستم
که باد آن را گاهی
محض طعنه
ورق میزند!