قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار دینی،مذهبی و آیینی / اشعار مرتضی امیری اسفندقه

اشعار مرتضی امیری اسفندقه

 

شعر نخست:

فروغ بخش شب انتظار ، آمدنی است

رفیق ، آمدنی ، غمگسار ، آمدنی است

 به خاک کوچه دیدار ، آب می پاشند

بخوان ترانه ، بزن تار ؛ یار ، آمدنی است

 ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد !

مترس از شب یلدا ، بهار آمدنی است 

 صدای شیهه اسب ظهور می آید

خبر دهید به یاران ، سوار آمدنی است

 بس است هر چه پلنگان به ماه خیره شدند

یگانه فاتح این کوهسار ، آمدنی است

 


شعر دوم:

مثل درخت تازه‌نشانده، جوان بمان

دور از هجوم و حمله باد خزان بمان

طبع بهاری تو، زمستان ندیده است

ای باغ پر شکوفه! همیشه جوان بمان

برگشته‌ای دوباره به پنجاه سالگی

هشتاد و چند سال دگر هم‌چنان بمان

پیری و از جوانی حافظ جوان‌تری

ای صائب زمانه! کلیم زمان! بمان

می‌خواهم از خدا که هزاران هزار سال

ای خضر شعر! زنده بمانی، بمان! بمان!

دریا که هیچگاه به پیری نمی‌رسد

پرجوش و پرخروش، کران تا کران بمان

از شاعر بزرگ پُر است آن جهان، بس است

ای شاعر بزرگ! تو در این جهان بمان

روی زمین فرشته شدن کار مشکلی‌ست

ای بهتر از ملائک هفت آسمان! بمان

اسفند دود می‌کندت عشق، هر سحر

از چشم‌زخم مدعیان در امان بمان


شعر سوم:

تا کی دل من چشم به در داشته باشد

ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد

آن باد، که آغشته به بوی نفس توست

از کوچه ما، کاش گذر داشته باشد

هر هفته سر خاک تو می‌آیم و اما

این خاک اگر قرص قمر داشته باشد

این کیست که خوابیده به جای تو در این خاک

از تو خبری چند مگر داشته باشد

آن روز که می‌بستی بار سفرت را

گفتی به پدر، هر که هنر داشته باشد

باید برود، هر چه شود، گو بشو و باش

بگذار که این جاده خطر داشته باشد

باید بپرد هر که در این پهنه عقاب است

حتی نه اگر، بال و نه پر داشته باشد

کوه است دل مرد، ولی کوه، نه هر کوه !

آن کوه که آتش به جگر داشته باشد

عشق است بلای من و من عاشق عشقم

این نیست بلایی که سپر داشته باشد

رفتی و من آن روز نبودم، دل من هم

تا با تو سر سیر و سفر داشته باشد

باید برود، هرچه شود، گو بشو و باش

بگذار که این، جاده خطر داشته باشد

رفتی و زنت، منتظر نو قدمی بود

گفتی به پدر، کاش پسر داشته باشد

گفتی که پس از من چه پسر بود و چه دختر

باید که به خورشید نظر داشته باشد

اینک پسری از تو یتیم است در این‌جا

در حسرت یک شب، که پدر داشته باشد

برگرد سفر طول کشید، ای نفس سبز

تا کی دل من چشم به در داشته باشد


شعر چهارم:

باران‌ شبیه‌ آبشار آمد

سرشار آمد، سیل‌ وار آمد

آمد شبیه‌ سیل، امّا سبز

بی‌دلهره، بی‌دار دار آمد

جَر جَر به‌ جان‌ جویها افتاد

شر شر سراغ‌ كشتزار آمد

با ما قراری‌ داشت‌ هر باره‌

این‌ بار امّا بی‌قرار آمد

ما منتظر بودیم،ها! امّا

این‌ بار دور از انتظار آمد

در هرم‌ گرماخیز تابستان‌

یكبار دیگر نوبهار آمد

دیدی‌ دوباره‌ باغچه‌ خندید

گلدان‌ ببین! از نو به‌ بار آمد

ای‌ خانه‌های‌ بیصدا آواز

ای‌ كوچه‌های‌ خسته‌ یار آمد

ای‌ كوهها آنك‌  گل‌ خورشید

ای‌ جاده‌ها  اینك‌ -سوار آمد

هان‌ ای‌ كلاغ‌ جنگل‌ خاموش‌

شادا! كه‌ وقت‌ غار غار آمد

هان‌ ای‌ زمین‌ شادا و شادابا

ای‌ آسمان‌ وقت‌ هوار آمد

هان‌ ای‌ زمین‌ هشدار زیبا شو

آیینه‌دار،آیینه‌دار آمد

آیینه‌دار عالم‌ بالا

پایین‌ برای‌ كار و بار آمد

حجله‌ بیارای‌ ای‌ عروس‌ خاك‌

داماد آمد،وقت‌ كار آمد

بالا نشین‌ امّا فروتن‌ بود

شاهانه‌،امّا خاكسار آمد

از آب‌ زنده‌ می‌شود هر چیز

آبی‌ زلال‌ و بی‌غبار آمد

آبی‌ كه‌ شهر تشنه‌ را جان‌ داد

آبی‌ كه‌ با آتش‌ كنار آمد

آبی‌ كه‌ مرده‌ زنده‌ شد با آن‌

برخاست، بیرون‌ از مزار آمد

آبی‌ زلال‌ از آسمان‌،باران‌

باران‌ كه‌ آمد،بی‌شمار آمد

باران‌ كه‌ با سنجاقكانِ سور

باران‌ كه‌ با گنجشك‌ و سار آمد

باران‌ كه‌ موسی‌ كوتقی‌ بیرون‌

با بویش‌ از كنج‌ حصار آمد

باران‌ كه‌ چون‌ شعر شفیعی‌ بود

در ناامیدیها به‌ كار آمد

شاعر سلامم‌ را پذیرا باش‌

شاعر سلاما ،سربدار آمد

من‌ سربدارم‌ سربدار شعر

شعری‌ كه‌ شب‌ بی‌اختیار آمد

برگ‌ برنده‌ در كف‌ شعر است‌

شاعر! بیا وقت‌ قمار آمد

شاعر سلاما سربداران‌ را

شعری‌ بخوان‌ كه‌ شام‌ تار آمد

شامی‌ كه‌ از شعرش‌ نشانی‌ نیست‌

شامی‌ كه‌ مثل‌ گریه‌،زار آمد

شامی‌ كه‌ مثل‌ لشكر تاتار

سركش‌ برای‌ ایلغار آمد

شامی‌ كه‌ با زوزه‌ شغال‌ و گرگ‌

با عوعوی‌ سگهای‌ هار آمد

تو شاعری‌ نه‌ شعر شعری‌ تو

شعری‌ كه‌ از پیرار و پار آمد

شعری‌ كه‌ از پیرار و پار امّا

نو بود و نوتر،نو نوار آمد

شعری‌ كه‌ مثل‌ طبله‌ نقّاش‌

پرنقش‌ بود و پرنگار آمد

شعری‌ كه‌ از سمت‌ چگور و چنگ‌

از ناحیه‌ طنبور و تار آمد

شعری‌ كه‌ اصل‌ و نسل‌ ما با اوست‌

شعری‌ كه‌ با ایل‌ و تبار آمد

با هر كه‌ و هر چه‌ صمیمی‌ بود

از هر كجا و هر دیار آمد

شعری‌ بخوان‌ شاعر كه‌ با شعرت‌

آبی‌ به‌ روی‌ روزگار آمد

آبی‌ به‌ روی‌ روزگار آری‌

آبی‌ به‌ روی‌ سوزگار آمد

آبی‌ كه‌ رفت‌ و رفت‌ امّا باز

با شعر تو به‌ جویبار آمد

شعری‌ كه‌ چون‌ صبح‌ نشابور است‌

ای‌ سنگها! فیروزه‌ كار آمد

شعری‌ كه‌ بالا می‌كشد جان‌ را

ای‌ قطره‌ها! گاه‌ بخار آمد

شعر سرودنها و بودنها

ای‌ مرگ! وقت‌ انتحار آمد

شعر شفیعی‌ شعرِ آزادی‌ست‌

ای‌ قافیه! وقت‌ فرار آمد

شعرت‌ نرفت‌ از خاطرم‌ شاعر

چندانكه‌ لیل‌ آمد، نهار آمد.


اشعار مذهبی

شعر نخست :

حسین  آمد  و  آزاد  از  یزیدت  کرد

خلاص  از  قفس  وعده  و  وعیدت  کرد

سیاه بود و سیاهی هر آنچه می دیدی

تو را سپرد به  آیینه ،  رو  سپیدت  کرد

چه گفت با تو در آن لحظه های تشنه حسین؟

کدام  زمزمه  سیراب  از  امیدت  کرد

 به دست و پای تو بار چه قفل ها که نبود

حسین آمد و سر شار از  کلیدت  کرد

جنون  تو  را  به  مرادت  رساند  ناگاهان

عجب تشرف سبزی! جنون مریدت کرد

نصیب هر کس و ناکس نمی شود این بخت

قرار  بود  بمیری  خدا  شهیدت  کرد

نه پیشوند و نه پسوند ، حر حری تو

حسین  آمد  و  آزاد از یزیدت  کرد


واژگان کلیدی: اشعار مرتضی امیری اسفندقه،نمونه شعر مرتضی امیری اسفندقه،شاعر مرتضی مرتضی امیری اسفندقه،شعرهای مرتضی امیری اسفندقه،شعری از مرتضی امیری اسفندقه،یک شعر از مرتضی امیری اسفندقه،غزل مرتضی امیری اسفندقه،غزلیات مرتضی امیری اسفندقه،غزل های مرتضی امیری اسفندقه،غزلی از مرتضی امیری اسفندقه،قصیده مرتضی امیری اسفندقه،قصیده های مرتضی امیری اسفندقه،قصاید مرتضی امیری اسفندقه،شعر مذهبی امیری اسفندقه،شعر دینی اسفندقه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code