اشعار آیت الله حسن زاده آملی
شعر نخست : مائيم و رخ يار دل آرام و دگر هيچ ما راست همين حاصل ايام و دگر هيچ اي زاهد بيچاره كه داري هوس حور اي واي تو و آن هوس خام و دگر هيچ خواهي كه زني گام به اميد وصالش بايد گذري اولاً از كام و دگر هيچ ازخدمت … ادامه
شعر نخست : مائيم و رخ يار دل آرام و دگر هيچ ما راست همين حاصل ايام و دگر هيچ اي زاهد بيچاره كه داري هوس حور اي واي تو و آن هوس خام و دگر هيچ خواهي كه زني گام به اميد وصالش بايد گذري اولاً از كام و دگر هيچ ازخدمت … ادامه
شعر نخست : در حرم لب بر لب پیمانه باشد بهتر است شمع دورش چند تا پروانه باشد بهتر است بهتر آن که از در هر خانه نومیدم کنند دل اگر با غیر تو بیگانه باشد بهتر است گر بنا باشد دلم را جز تو آبادش کند این دل ویران همان ویرانه باشد بهتر … ادامه
عباس، یعنی تا شهادت یکه تازی عباس، یعنی با شهیدان هم نوازی عباس یعنی عشق، یعنی پاکبازی عباس یعنی یک نیستان، تک نوازی عباس یعنی رنگ سرخ پرچم عشق یعنی مسیر سبز پر پیچ و خم عشق باعشق بودن، تا جنون، یعنی اباالفضل رقصیدن دریای خون، یعنی اباالفضل جوشیدن بحر وفا، معنای عباس لب … ادامه
شعر نخست : همیشه پاره ای از حرف های من با توست همیشه دست نیازم ، خدای من با توست من از دریچه ی شب های قدر لبریزم ولی گشودن زنجیر پای من با توست شکوفه های قیام است و شاخه هاس قعود نماز، زمزمه ی ربنای من با توست مرا ببر به تماشای … ادامه
شعر نخست : هر چند خانه از همه خانه ها سر است این آشیانه مسلخ سرخ کبوتر است از انتشارعطر تو در پر کشیدنت این آشیانه تا به قیامت معطر است هر قدر خواستم که صبوری کنم،نشد مادر! عجیب ماتم تو گریه آور است از لحظه ای که ابر شدی بین کوچه ها باران … ادامه
شعر نخست : با شعله ی در سینه نوشتم که بخوانی تا شعله ی پنهان دلم را بنشانی افسوس، نسیم سحری، زود سفر کرد گفتم که سلامِ منِ غمگین برسانی کار دلم از کار گذشته است، مبادا بی پرده شود کارم و در پرده بمانی خورشیدی و من، بوته ی در خاک، اسیرم دردی … ادامه
فقط ز نرگس چشمت نگاه می خواهم به قدر یک ، دو ، سه لحظه پناه می خواهم شبیه برکه ی کوچک که دور افتاده است برای قاب دلم عکس ماه می خواهم میان راه وصالت همیشه سر گردان شب چهلم عهد است ، راه می خواهم! صدای ماه محرم به گوشها خورده است … ادامه
شعر نخست : یک طرف کاغذ و یک سو قلمش افتاده قلمش نه ! دمِ تیغ دو دمش افتاده آخرین لحظه همان لحظه ی تلخی است که مرد دیده از دست ابالفضل علمش افتاده دیده که دست و سر و چشم عمو عباسش تا دم علقمه در هر قدمش افتاده نفسش را رمقی نیست … ادامه
شعر نخست : باد گیسوی خدایان را پریشان کرده بود عشق را آواره دشت و بیابان کرده بود شهرها، دروازه ها، آهنگ جان کندن زدند رفتنی ها هم دم از ماندن زدند مردم شب را عبادت بود، معبودی نبود روح عصیان شیاطین بود، موعودی نبود محو شد تقویم در شب های بی اندازه هم … ادامه
شعر نخست : سِرّ نی در نینوا میماند اگر زینب نبود کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود چهره ی سرخ حقیقت بعد از آن توفان رنگ پشت ابری از ریا میماند اگر زینب نبود چشمه ی فریاد مظلومیت لب تشنگان در کویر تفته جا می ماند اگر زینب نبود زخمه ی زخمی … ادامه
شعر نخست : شب است و شهر پر از سایه های تزویر است و این که می شنوی ماجرای تقدیر است سکوت می وزد از سمت کوچه باغ خیال سکوت یعنی شعری که بی تو دلگیر است برای از تو سرودن بهانه ای کم نیست در این حوالی چیزی که هست تصویر است غزل، … ادامه
شعر نخست : غریب هستی و جز خون تو گواهی نیست که از قبیله جُونی و کم گناهی نیست به جرم عشق،به جرم محبت مولا تو را درست گرفتند،اشتباهی نیست پی تهیه حلوای نقد پاريس اند کسی به فكر تو اصلا در این نواحی نیست تو اتکا به کسی جز خدا نخواهی کرد که … ادامه