اشعار محسن ناصحی
شعر نخست : این بار بی مقدمه از سر شروع کرد این روضه خوان پیر از آخر شروع کرد مقتل گشوده شد همه دیدند روضه را از جای بوسه های پیمبر شروع کرد از تل دوید مرثیه قتلگاه را از لا به لای نیزه و خنجر شروع کرد از خط به خط روضه ی … ادامه
شعر نخست : این بار بی مقدمه از سر شروع کرد این روضه خوان پیر از آخر شروع کرد مقتل گشوده شد همه دیدند روضه را از جای بوسه های پیمبر شروع کرد از تل دوید مرثیه قتلگاه را از لا به لای نیزه و خنجر شروع کرد از خط به خط روضه ی … ادامه
شعر نخست : شده آماج بلا،گر حرمت یا زینب کم نگردد ز جلال و حشمت یا زینب گر ندارد سلفی ها و هوادارانش ترسی از آه دل پر زغمت یا زینب می زند سیلی ابوالفضل علی بر آنکه چپ نگاهی بکند بر عَلمت یا زینب شامیان زد کُتکَت آن همه،آیا بس نیست ؟ می … ادامه
شعر نخست : هر كجا مرغ اسیرى است، ز خود شاد كنید تا نمرده است، ز كنج قفس آزاد كنید مُرد اگر كنج قفس، طایر بشكسته پرى یاد از مردن زندانى بغداد كنید چون به زندان، به ملاقاتى محبوس روید از عزیز دل زهرا و على یاد كنید كُند و زنجیر گشایید، ز پایش … ادامه
شعر نخست : در مدح امام حسین (ع) هر گوشه از ضریح حسین،جنّتی جداست گرد و غبار کرب و بلا،تربتی جداست قانون،مردن است در پای این ضریح اصلا ضریح خون خدا دولتی جداست ذکر علی و فاطمه مادام بر لب است ذکر حسین جانم حسین عادتی جداست دیوانه گشته این دل ویرانه ام ببین … ادامه
تا ببینم جمال خدا را هدیه کردم بر او دست و پا را دست و پا دادم اما گرفتم بال معراجی کبریا را گر چه بی دستم اما من از دل اعتصامم به حبل المتین است پای رفتن ندارم ولیکن منزلم کوی عین الیقین است دست و پایم اگر ارزشی یافت این بها را … ادامه
شعر نخست: ای روی تو شمع محفل ما روشن به تو دیده و دل ما حُسنت ز تجلیات دم زد گیسوی تو شد سلاسل ما تا روی تو رهنمای ما شد جز كوی تو نیست منزل ما آن كه به عقل راه پوییم ناقص شود عقل كامل ما ای عشق كه حلّ مشكلاتی بگشای … ادامه
شور و غوغایی گرفته دامن ایام را صید کرده در دل خود، هم خواص و عام را آتشی از بهر یزدان هر طرف افروخته درگرفته جملگی،هم پختگان و خام را آبرو بر باد رفته، فتنه ها ظاهر شده من چه گویم؟ کس ندیده این چنین ایام را بدعتی در هر طرف، جمعی به خود … ادامه
عالم از شور تو غرق هیجان است هنوز نهضتت مایه ی الهام جهان است هنوز بهر ویرانی و نابودی بنیان ستم خون جوشان تو چون سیل، دمان است هنوز در فداکاری مردانهات ای رهبر عشق چشم ایام به حیرت نگران است هنوز کربلای تو پیام آور خون است و خروش مکتبت راهنمای همگان است هنوز … ادامه
در حیرتم،به محشر از این ماجرای او با قاتلان او چه نماید خدای او سر بر زند چو با کفن خونچکان،ز خاک یزدان دادگر،چه دهد خون بهای او ترسم نبی،لوای شهادت نهد ز کف بیند چو دست بی تنِ صاحب لوای او آن کس که شکوه از ستمش مصطفی کند روز جزا چگونه دهد … ادامه
گفت:ای گروه!هر که ندارد هوای ما سر گیرد و برون رود از کربلای ما ناداده تن به خواری و ناکرده ترک سر نتوان نهاد پای به خلوت سرای ما تا دست و رو نشست به خون،می نیافت کس راه طواف،بر حرم کبریای ما این عرصه نیست جلوه گه روبه و گراز شیر افکن است … ادامه
شعر نخست: جنگ است، فرزندانِ آرش،تیر بردارید جنگ است، تیر از قبضه ی تکبیر بردارید بار سفر بر دوش ما افتاد، برخیزید برجا عصایی مانده از آن پیر، بردارید در جادهها،آنان که برگشتند میگویند: بوی حرامی میوزد، شمشیر بردارید ای بیدهای سربهزیرِ باغِ خوابآلود از سرگذشت سروها تأثیر بردارید ما قهرمانِ داستانِ خون و شمشیریم … ادامه
خواب ديديم اينک مي آيد بهار پُر شكوفه شد نگاه انتظار نم نم باران به شوق ديدنت پاک كرد از روي آيينه غبار اي نگاهت مرهم اندوه ما زخم ها شد دور از تو بيشمار كوه حتي طاقتش از دست رفت بي تو دريا موج خيز و بي قرار عاقبت يک روز پايان مي … ادامه