
شعر نخست:
جنگ است، فرزندانِ آرش،تیر بردارید
جنگ است، تیر از قبضه ی تکبیر بردارید
بار سفر بر دوش ما افتاد، برخیزید
برجا عصایی مانده از آن پیر، بردارید
در جادهها،آنان که برگشتند میگویند:
بوی حرامی میوزد، شمشیر بردارید
ای بیدهای سربهزیرِ باغِ خوابآلود
از سرگذشت سروها تأثیر بردارید
ما قهرمانِ داستانِ خون و شمشیریم
آیینههای روبهرو،تصویر بردارید
بار دگر خون از زمین بر آسمان پاشید
باری، محرّم میرسد، زنجیر بردارید
شعر دوم:
ای آخرین ستاره به فردا،تو ماندهای
خورشید ناپدید شد، اما تو ماندهای
مُردند غازیان یمین و یسارمان
سردار خستۀ شبِ هیجا،تو ماندهای
السابقون مصادره شد، کاخ سبز شد
تنها تو، ای اباذر،تنها تو ماندهای
ما گم نمیشویم که سکان به دست توست
ای ناخدای ورطه ی دریا،تو ماندهای
ما هم جگر به گوشۀ دندان گرفتهایم
زیرا تو ای شریفِ شکیبا،تو ماندهای
پایین نگاه میکنم و جمله رفتهاند
رو میکنم به جانب بالا: تو ماندهای
تعظیم میکنم به بلندای حضرتت
آری، برای عرض تولّا تو ماندهای
تنها تویی و ما به جماعت نشستهایم
مشکور نیست سعی فرادا، تو ماندهای
ما ماندهایم و معرکه، ما ماندهایم و تیغ
الّا همین بهانه که: آقا،تو ماندهای
شعر سوم:
بر ساحل شکافته پهلو گرفته بود
ماهی که از ادامه شب رو گرفته بود
آرامشی عجیب در اندام سرو بود
گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود
دستی به دستگیره دروازه بهشت
دستی دگر بر آتش پهلو گرفته بود
برخاست تا رسد به بهاری که رفته بود
آهوی عشق بوی پرستو گرفته بود
آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
او که همیشه اذن ز بانو گرفته بود
از کوچههای شهر صدایی نشد بلند
نعش مدینه در تب شب بو گرفته بود
پشت زمین شکست، خدا گریهاش گرفت
وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود
شعر چهارم:
بیا و قافلهها را به راه برگردان
به پایتخت زمین، پادشاه برگردان
به بادهای پریشان امانتی بسپار
به چشمهای عزیزان نگاه برگردان
عصای معجزه در دست، روی صحنه بیا
و مار شعبده را در کلاه برگردان
بیا و گله بیپاسبان حیران را
از آستانه کشتارگاه برگردان
ستاره از رمق افتاد، شب مضاعف شد
چراغ راهنما را به ماه برگردان
به یک اشاره قطار غرور انسان را
از انتهای همین ایستگاه برگردان
میان خیل خدایان تازه گم شدهام
مرا به آن طرف لا اله برگردان
شعر پنجم:
تقویم ها را وارسی کردند: افسون مدار دور گردون است
افسون چشم ساحرانی که، دستان شان در دست قارون است
ردّی که برجا بود از خورشید، در های و هوی سایه ها گم شد
تنها همین مانده ست: رازی که در سینه ی فانوس مدفون است
مردی نمی بینیم در میدان چندان که می گردیم و می گردیم
آواز پای مرد؟ افسانه ست، این شور از خلخال خاتون است
بشنو؛ ” هنوز آواز پایی نیست” در گوش بیهوش خیابان ها
در شهر بوی مرگ پیچیده ست، این گرگ وحشی تشنه ی خون است
ای سینه زن ها! از چه می گویید؟ این نینوا دشت شهادت نیست
ای آهوان خسته! بگریزید، نام رضا نیرنگ مامون است
آن دورها گفتی سواری بود، اما همین گرد و غباری بود
آری، ببین دستان موسی باز در جستجوی دست هارون است
تقویم ها را وارسی کردند، امروز هم روز اباذر نیست
اینک تو و فردای دیروزت: آینده ی تلخی که اکنون است
شعر ششم:
لبی شکسته بود، وضویی جبیره شد
سروی نشسته بود، عشایی وتیره شد
اشکی کنار پنجره غلتید، گر گرفت
آهی به روی آینه افتاد، تیره شد
پهلویی از شقاوت نامحرمی شکست
اشکی برای محرم دردی ذخیره شد
بانویی از تمام دلش چشم بست و رفت
مردی تمام وسعت غم را پذیره شد
اف گفت بر سکوت بنی آدم آسمان
نسلی نگاه کرد، گناهی کبیره شد
واژگان کلیدی: اشعار امید مهدی نژاد،نمونه شعر امید مهدی نژاد،شاعر امید مهدی نژاد،شعرهای امید مهدی نژاد،شعری از امید مهدی نژاد،یک شعر از امید مهدی نژاد،شعر سنتی امید مهدی نژاد،اشعار آیین امید مهدی نژاد،سروده های شیعی امید مهدی نژاد،شعر مذهبی امید مهدی نژاد،غزل امید مهدی نژاد،غزلیات امید مهدی نژاد،غزل های امید مهدی نژاد،غزلی از امید مهدی نژاد.





