قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار نو / اشعار عرفان نظر آهاری

اشعار عرفان نظر آهاری

 

شعر نخست:

دختری دلش شکست

رفت و هرچه پنجره

رو به نور بود بست

رفت و هرچه داشت

یعنی آن دل شکسته را

توی کیسه ی زباله ریخت

پشت در گذاشت.

صبح روز بعد

رفتگر

لای خاکروبه ها یک دل شکسته دید.

ناگهان

توی سینه اش پرنده ای تپید

چیزی از کنار چشم های خسته اش

قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش

آب و دانه برد

رفت و تکه های آن دل شکسته را به

خانه برد

سال ها ست

توی این محله با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر

سال ها ست

عاشق است


شعر دوم:

زیر گنبد کبود

جز من و خدا

کسی نبود

روزگار

رو به راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل این که چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت :

– تو دعای کوچک منی .

بعد هم مرا

مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سال ها ست

اسم بازی من و خدا

زندگی ست

هیچ چیز

مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن

کار مشکلی ست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گِلی ست


شعر سوم:

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم این جا و آن جا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم ، قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت :

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت :

چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت :

چرا نور این جا کم است

و آن دیگری گفت :

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا تو قلب مرا می خری ؟

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم :

ببخشید ، دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم


شعر چهارم:

دستمال کاغذی به اشک گفت :

قطره قطره ات طلا ست

یک کم از طلای خود حراج می کنی ؟

عاشقم

با من ازدواج می کنی ؟

اشک گفت :

ازدواج اشک و دستمال کاغذی !

تو چقدر ساده ای

خوش خیال کاغذی !

توی ازدواج ما

تو مچاله می شوی

چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی

پس برو و بی خیال باش

عاشقی کجا ست !

تو فقط

دستمال باش !

دستمال کاغذی دلش شکست

گوشه ای کنار جعبه اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خون درد

آخرش

دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شد

ولی او شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او

با تمام دستمال های کاغذی

فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه های اشک کاشت


واژگان کلیدی: اشعار عرفان نظر آهاری،نمونه شعر عرفان نظر آهاری،شعرهای عرفان نظر آهاری،شاعر عرفان نظر آهاری،یک شعر از عرفان نظر آهاری،شعری از عرفان نظر آهاری،شعر نو عرفان نظر آهاری.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code