قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار ظهوری ترشیزی

اشعار ظهوری ترشیزی

 

شعر نخست:

خوش فارغی از فکر ما،ای آشنا بیگانه ای

بیگانه شد درد از دوا،ای آشنا بیگانه ای

 در کوره ی بی طاقتی،خام است جوش جان و دل

زین گرم تر با ما درآ،ای آشنا بیگانه ای

 بر بوی تو بیگانگان در سیر باغ و بوستان

منع صبا،منع صبا،ای آشنا بیگانه ای

 جان و دلی نی در میان،داغ جدایی می نهی

بر دل جدا،بر جان جدا،ای آشنا بیگانه ای

 با غیر لطفت بی محل،با ما عنایت بی سبب

داد از جفا،داد از وفا،ای آشنا بیگانه ای

 دارد زبان رشکیان دست درازی در سخن

کوتاه بر این ماجرا،ای آشنا بیگانه ای

 خوردیم عمری خون خود،از ما چه تقصیر آمدست؟

ظاهر نشد تقصیر ما،ای آشنا بیگانه ای

 با دوستان این دشمنی،با دشمنان این دوستی

بیگانه ای ای آشنا،ای آشنا بیگانه ای

 پیش خیالت در دُعا،لرزی ((ظهوری)) از حیا

اغیار و عرض مدعا،ای آشنا بیگانه ای

 


 شعر دوم:

 

من وز کوی تو عزم سفر،دروغ،دروغ

من از کجا و خبر این خبر،دروغ،دروغ

 جز آستان تو جا در جهان نمی دانم

من و تصور جایی دگر،دروغ،دروغ

 ز حرف زهر تو،کامم چه کام ها نیافت

من و حکایت شهد و شکر،دروغ،دروغ

 ز خاک راه من اکسیر آبروی برند

من و جدایی این خاکِ در،دروغ،دروغ

 سمندرم ز مگس شعله،شعله در پر باد

من و ملاحظه ی بال و پر،دروغ،دروغ

 ز شکر خشک لبی،لب امان نمی یابد

من و شکایت مژگان تر،دروغ،دروغ

 امید هست که چاکی دگر بر آن دوزم

من و رفوی شکاف جگر،دروغ،دروغ

 به پای درد تو،سرهای مقبلان آید

من و معالجه ی دردِ سر،دروغ،دروغ

 ز جلوه های تو اهل نظر،نظر بندند

من و به غیر گشادن نظر،دروغ،دروغ

 به کوی عشق خطر پاس امن می دارد

((ظهوری)) وز بلایت حذر،دروغ،دروغ

 


 شعر سوم:

 

حاصلم گردیده هر کامی و ناکامم هنوز

شعله از هر آتشی برچیدم و خامم هنوز

 الفتی خوش در قفای وحشتم افتاده است

دشت دشت از خویشتن رم کردم و رامم هنوز

 با وجود آن که دل بر مسند تمکین نشست

یک نفس آرام نگرفته است آرامم نوز

 لب چشِ زهرِ غمی در شیرخواری کرده ام

می تراود طعم شیر و شکر از کامم هنوز

 مستی این هنگام ها،گیرد برایم هر زمان

شور صد میخانه،سربنهاده در جامم هنوز

 دل نیفتاده است از طوفان آه آتشین

بر دم گرداب داغ سینه آشامم هنوز

 مرغ دل را در قفس دارد هم از بال و پرش

عشوه ساز من نیاورده است در دامم هنوز

 در دلش جا از برای هیچکس نگذاشتم

وا نکرده در زبانش جای خود نامم هنوز

 در جواب قاصدش دارد سخن،صد نامه دار

از زبان خامُشی نشنیده پیغامم هنوز

 گفته ام بی دهشت احوال ((ظهوری)) بارها

بهر عرض حال خود در پاس هنگامم هنوز

 


 شعر چهارم:

 

ز بیماری چه راحت پهلویِ بستر پرستان را

مبادا زخم مرهم سینه ی خنجر پرستان را

 نمی جوید ز کام شهدجویان لذت زهرش

ز چشم افکنده زخمش تارک مغفرپرستان را

 ز جنبش های های مژگان نهرهای خون روان گردد

بکاوی روز محشر گر رگِ نشترپرستان را

 کشیدی درد غیرت ناله های تلخ از کامم

اگر بودی مذاق زهر با شکرپرستان را

 سبکرو خانه در بحر تعلق دل ز خود برکن

که کشتی بر نمی تابد غم لنگرپرستان را

 در آن صحرا که می گردد سمندر مشت خاکستر

مباد اندیشه ی پروازِ بال و پرپرستان را

 گل از اخگر به جیب داغداران کن که می گردد

زلال حضر گرد چهره خاکسترپرستان را

 سجودت تا شود بر جبهه تاوان یک ره،ای زاهد

تماشای رکوع شیشه ی ساغرپرستان را

((ظهوری)) بر سر خوان قناعت ریزه چینی کن

که سیری احتیاجی نیست هرگز زرپرستان را


واژگان کلیدی:اشعار ظهوری ترشیزی،نمونه شعر ظهوری ترشیزی،شاعر ظهوری ترشیزی،یک شعر از ظهوری ترشیزی،شعر های ظهوری ترشیزی،شعری از ظهوری ترشیزی،غزل ظهوری ترشیزی،غزلیات ظه.ری ترشیزی،غزل های ظهوری ترشیزی،اشعارعاشقانه ظهوری ترشیزی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code