قالب وردپرس افزونه وردپرس
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار سمانه کهربائیان

اشعار سمانه کهربائیان

 

شعر نخست:

پیش بگذار، مجال تو همین یک قدم است

راه دور است ولی هر قدمی مغتنم است

برسان دست به هل دادن دیوار قفس

هفت دیواره‌ ی  بی ‌روزن اگر پشت هم است

جرم این دوخته لب عربده‌ ی مستی نیست

که به نجوای نجیبانه‌ ی حق متهم است

ترس همسایه‌ ی مرگ است، چراغی بر کن

یأس با لشکر خاموش عدم هم‌ قسم است

گاه در چاه فراموشی خود می ‌پوسد

آن که بی ‌جربزه و بی‌ جگر و بی‌ جنم است

آخ آزادی بی‌ تاب که در زنجیری

که تنت سوخته‌ ی داغ و درفش ستم است

روحت از سستی یاران خودت مجروح است

پشتت از بار رفیقان کم‌ آورده خم است

پا نهادم به زمین تو نمی ‌دانستم

راه دشوارتر از آنچه که پنداشتم است

رحم کن، فاش مگو، روضه‌ ی مکشوف مخوان

یک دل سیر اگر کریه کنم باز کم است


شعر دوم:

یک روز سر حوصله در خانه بمانی

در گوش من از مشغله یکریز نخوانی

من سفره بیندازم و تو شیشه بیاری

وز حبس ابد دختر رز را برهانی

سرمست شود باره‌ ی بی ‌زین خیالات

من ترک تو بنشینم و تو گرم برانی

این خانه کند زیر تن ما نوسانی

وین سقف زند گرد سر ما دورانی

از پای فرو افتیم آن گونه که پیری

وز شوق به رقص آییم آن سان که جوانی

دشتی که پر از ماسه‌ ی نرم است بدانید

چرخیده در او ماهی بسیار زمانی

یک قالی پا خورده پر از وحشت و درد است

ای کاش بیایی، بدنم را بتکانی


شعر سوم:

بگذار صید خسته بگوید امان بده

چاقو بیار و باز به این کشته جان بده

بس کن تظاهر این همه از ما نهان مشو

آن خوی شیر و روی سگت را نشان بده

با ما سخن لطیف مگو ساده نیستیم

این عشوه را به دلخوشی دیگران بده

گرد تو این و آن به طمع جمع می شوند

چیزی به این ببخش و پشیزی به آن بده

نو عاشقان تازه به دوران رسیده اند

در دست هر کدام یکی استکان بده

ما جز به راه و رسم تو مستی نمی کنیم

با ما درشت باش و ز رطل گران بده

میدان شاخ و شانه کشیدن از آن توست

پا بر زمین بکوب و جهان را تکان بده


شعر چهارم:

کجا برده است قایق را تقلاهای پارویی

که جای شاه‌ ماهی صید کردم بچه میگویی

پری‌هایی که پنهانند در موجی کف‌آلوده

مرا بردند سوی او، به افسونی، به جادویی

تلف کردم فسونم را، ندارد هیچ معنایی

برایش پیچش مویی، اشارت های ابرویی

بریدم، پاره کردم، لت زدم، از ته تراشیدم

مگر زنجیر را عبرت شود تعزیر گیسویی

شبیه ماهی ‌ام، انداخته در تابه ‌‌ی داغی

که شب تا صبح می‌غلتم ز پهلویی به پهلویی

به یغما برده‌ ای امنیت ما را، عجب کاری

به هیچ انگاشتی شخصیت ما را، عجب رویی

سلامم می دهی اما در آغوشم نمی گیری

برای مستحبی واجبی را ترک می‌گویی


واژگان کلیدی: اشعار سمانه کهربائیان،نمونه شعر سمانه کهربائیان،شاعر سمانه کهربائیان،شعرهای سمانه کهربائیان،شعری از سمانه کهربائیان،یک شعر از سمانه کهربائیان،غزل سمانه کهربائیان،غزلیات سمانه کهربائیان،غزل های سمانه کهربائیان،غزلی از سمانه کهربائیان،سمانه کهرباییان.

......

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code