اشعار همای شیرازی

اشعار همای شیرازی

اشعار همای شیرازی


شعر نخست :

بیدل و خسته درین شهرم و دلداری نیست

غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

رو مداوای خود ای دل بکن از جای دگر

کاندرین شهر طبیب دل غمخواری نیست

یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل

به کلافی بفروشیم و خریداری نیست

شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست

ز آشنایان کهن، یار و پرستاری نیست

به جز از بخت تو و دیده ی من، در غم تو

شب در این شهر به بالین سر بیداری نیست

گر” هما ” را ندهد ره به در صومعه شیخ

در خرابات مگر سایه ی دیواری نیست؟


  شعر دوم :

تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم

به تولای تو بر هر دو جهان پا زده ایم

تا نهادیم به کوی تو صنم روی نیاز

پشت پا بر حرم و دیر و کلیسا زده ایم

همه شب از طرب گریه ی مینا من و جام

خنده بر گردش این گنبد مینا زده ایم

در خور مستی ما رطل و خم و ساغر نیست

ما از آن باده کشانیم که دریا زده ایم

تا نهادیم سر اندر قدم پیر مغان

پای بر فرق جم و افسر دارا زده ایم

جای دیوانه چو در شهر ندادند ” هما “

من و دل چند گهی خیمه به سحرا زده ایم


 شعر سوم :

بی دلارام کجا درد من آرام آید ؟

وقتی آرام بگیرد که دلارام آید

بر در کعبه گر از دیر درآید صنمی

ای بسا فتنه که در مذهب اسلام آید

ندهیدش به دو صد خرقه ی طاعت ، زنهار !

زاهد شهر اگر از پی یک جام آید

ای دل سوخته از شحنه حذر کن کامشب

بر در میکده با محتسب خام آید

به جز از روی دلاویز تو در حلقه ی زلف

صبح هرگز نشنیدیم که با شام آید !

کی میسر شود از وصل تو کام دل ما ؟

که بسی دل ز سر کوی تو ناکام آید

معنی نام نکو یافت دلی کاندر عشق

چون هما بر سر سودای تو بدنام آید


شعر چهارم:

آن که در عشق تو، عیب من شیدا می کرد

کاش بی پرده جمال تو تماشا می کرد

گر نه لعل تو مداوای دل ما می کرد

درد ما را ز کجا چاره مسیحا می کرد ؟

مگر از سخت دلی های تو آگاه نبود

آن که نسبت دل سخت تو به خارا می کرد

عقل را طره ی او سلسله بر پا می بست

شیخ را غمزه ی او واله و شیدا می کرد

خلق را ابروی او،قبله ی طاعت می شد

عقل را طره ی او سلسله بر پا می کرد

چشم او،دل ز کف مردم دانا می برد

زلف او خون به دل عنبر سارا می کرد

ره ظلمات از آن زلف سکندر می جست

کسب جان بخشی از آن لعل مسیحا می کرد

آن که وخون دل ما بی سببی ریخت به خاک

کاش می گفت چه با خون دل ما می کرد

بس سر کشته که از خاک سیه بر می داشت

بس دل مرده که از لعل لب احیا می کرد

تا سرآرد شب دیجور فراغ و غم هجر

کاش آن روی چو خورشید هویدا می کرد

هر که سودا زده ی عشق تو شد هم چو هما

دل و دین را به سر زلف تو سودا می کرد


اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی


واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از رضا قلی خان شیرازی دست تولا از دیوان گزیده گزینه گلچین بهترین و زیباترین  دوره قاجار اثری از آثار.

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سهراب همایی
میهمان
سهراب همایی
اسفند 3, 1400 6:41 ب.ظ

خدا خیرتون بده من از نوادگان همای شیرازی هستم

هاشم بهمن سلطانی
میهمان
هاشم بهمن سلطانی
آذر 2, 1401 7:23 ب.ظ

با عرض سلام و ادب. بنده بدنبال یکی از غزل های ایشان بودم که اشعار و غزلیات دیگر این شاعر بزرگ شگفت زده ام کرد. نمیدانم این شاعر عزیز چرا اینقدر در سایه است!!!!!
بنده هاشم بهمن سلطانی از شیراز و ۷۲ ساله هستم.